رمان سوء ظن از تهمینه.عین

 

رمان سوء ظن از تهمینه.عین

 

نام رمان :رمان سوء ظن

به قلم :تهمینه .عین

حجم رمان : ۱.۶۹ مگابایت پی دی اف , ۰.۹۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۸۸۰کیلو بایت نسخه ی جاوا , ۲۳۴ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان زندگی ییه مدلینگ و بازیگر و بیان میکنه.حسادت ها و زندگی پر دردسر این زنو شوهر.
دختری بنام ترنم پاکزاد یه مداه.و میخواد برای زندگی بره امریکا اما خواستگارش قبول نمیکنه و با سماجت پدرشو راضی میکنه تا بذاره خودش بره اما کلی اتفاقای تلخ و شیرین توی خارج براش پیش میاد


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان سوء ظن از تهمینه .عین با فرمت pdf

 :دانلود رمان سوء ظن از تهمینه .عین با فرمت apk

 :دانلود رمان سوء ظن از تهمینه .عین با فرمت java

 :دانلود رمان سوء ظن از تهمینه .عین با فرمت jad

 :دانلود رمان سوء ظن از تهمینه .عین با فرمت java (پرنیان)

 :دانلود رمان سوء ظن از تهمینه .عین با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

ماشینو زیر سایه درخت پارک کردم.با عجله به سمت ساختمان پزشکان حکیم راه افتادم. گرمای هوا روح ادمو به دار میکشید.ساختمان بزرگی بود از روی تابلو ها مطب دکتر یزدانی رو پیدا کردم.دکتر یزدانی روانشناس خبره ای بود.زمانی که خواهرم نیلوفر دانشجو بود خیلی ازش تعریف میکرد.منم واسه خلاص شدن از بن بست زندگیم تصمیم گرفتم برم پیشش. وقتی رسیدم جلوی مطبش زنگ در رو فشار دادم.دختر قد بلندی بالبخندی که تا زبون کوچیکشو نشون میداد درو باز کرد.مطب شیک و مدرنی بود.بعد از پرکردن فرم وحساب کردن هزینه مشاوره رفتم تو. دکتر یزدانی با لبخندی و با دست بهم اشاره کرد تا بشینم.

_ سلام خانوم پاکزاد.خوشبختم از اشنایی با شما.خواهرتون که خیلی شیطون بود اگه شما هم مثل اون باشید فاتحه من خ و ندس.

خنده ای کردم

_ سلام همچنین منم.نه من با نیلوفر خیلی فرق دارم.اون واقعا یه فرشته اس.

_ خب ترنم خانوم یه بیوگرافی کوتاه از خودت بده تا منم بتونم یه کمک اساسی بهت بکنم.

_ ترنم پاکزادم ۲۴ساله.مدل.یه پسر ۳ساله دارم.و شنبه هفته آینده هم وقت دادگاه دارم برای ط++ل+اق.آقای دکتر ازتون خواهش میکنم کمکم کنید من نمیخوام زندگیمو ببازم.

_ خب منم اینجام تا به تو کمک کنم.ببین ترنم اول از همه باید بهم قول بدی صادق باشی.همه چیزو بدون کم و کاستی بهم بگی تا بتونم کمکت کنم

_ چشم.حتما.
_ خب شروع کن از اول داستانی که تورو به اینجا کشوند…!
حوصله درس و دانشگاه رو نداشتم.هیچوقتم به این مسئله فکرنمیکردم که بشم مهندس یا دکتر تا ابرو و کلاس خانوادم حفظ بشه.دلم میخواست اونی بشم که خودم میخواستم.ازبچه گی بخاطر کار مامانم با دنیای مد و فشن بزرگ شدم مامانم یه مزون داشت که برای تکمیل کردن بوردا هاش نیاز به مدل داشت.منم همیشه عاشق این بودم تا بتونم مثل اون دخترایی که میومدن مزون مامانم برای استخدام بعنوان مدل بشم.خیلی سخت بود رزیم غذایی و….اما من یه دختر مردادی بودم و غیر ممکنه و نمیشه و اینا برام بی اهمیتو بی معنا بود.

تا اینکه شدم ۱۸ساله.مامانم به اندازه کافی کمکم میکرد.ورزش و رژیم و… .اواخر هفته بود که مامانم منو به یکی از دوستاش معرفی کرد که فقط کارش در زمینه مدلینگ بود.تنها چیزی که منو از همه دخترای توی مزون متمایز میکرد چشمای عسلی وموهای خرمایی که کاملا طبیعی بود.

حدود چندماه از کار من توی اون مزون میگذشت.با طراح لباس مزون حسابی صمیمی شده بودم.

رمان سوء ظن
منبع:http://www.forum.98ia.com/