رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی

رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی

رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی

نام رمان : رمان سر آغاز یک انتها

به قلم : زینب سعیدی

حجم رمان : ۱.۱۷ مگابایت پی دی اف , ۱.۴۶ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۸۶ مگابایت نسخه ی جاوا , ۹۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:
تا عزیزت را از دست ندهی نمیدانی قدرش را….
تا برگها نریزند باورت نمیشود پاییزی امده…
برای باور کردنت واقعا لازم بود از دستت بدهم؟ ….
دنیا چه بیرحمی؟
حال با این درد میسوزمو و میسازم ..
من اینجا مینشینم و به این فکر میکنم که…..
کجای کارم اشتباه بود……

فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی با فرمت jad

دانلود رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

با صدای در بیدار شدم میدونستم بازم این ابجی خل و چلمونه بی خیال اصلا تکون نخوردم خودمو زدم به خواب
سارا: باز که مثل خرس خوابیدی کیان بلند شو ببینم
من:جون مادرت بی خیال خوابم میاد
یه دفعه پتومو از سرم کشید
سارا:خره اگه تا ۱۰ دقیقه دیگه بلند نشی با پارچ اب میام سراغت
رفت یه نگاه به ساعتم انداختم ۲:۱۰ دقیقه بعد از ظهر بود فهمیدم حق داره با پارچ اب بیاد اخه کدوم ادم سالمی تا این وقت روز میخوابه؟
دوش گرفتم و رفتم پایین امروزم که جمعس و بابا هم خ و نست اشپز خ و نه رفتمو بلند سلام کردم:سلام بر پدر و مادر گراااامی…
اه بازم که اخمای این پدر ما توی همه
بابا:چه عجب بلاخره شاهزاده بیدار شد میخاستی میخوابیدی بعدا بلند میشدی
من: اخه پدر من امروز تعطیلیه حق ندارم بخوابم؟
با قدمای بلند سمت اتاقم رفتم صدای بابام میومد:ببین چه قد این پسر بی ادب شده نه کار میکنه نه درس میخ و نه موندم چطور دانشگاه قبول شده اونم مرکزی پزشکی فردا پس فردا از دانشگاه هم میندازنش بیرون دکتر شدن که اسون نیس.
من کیان حمیدی هستم نوزده سالمه و امسال دانشگاه قبول شدم با خواهر و پدرمادرم زندگی میکنم سه خواهر دارم که فقط یک خواهرم مجرده و بقیه عروسی کردنو یه خواهرم امریکاست و خواهر بزرگم که اینجاست.
گوشیم داش خودشو میکشت بلند شدم جواب دادم بله؟
_بله و کوفت بله و بلا کدوم گوری خره چرا جواب نمیدی؟
حوصله ندارم ارش بنال
_مرض پسره پررو منو بگو که میخواستم بگم بیا بریم بیرون لیاقت که نداری
گوشیو قطع کرد فهمیدم قهر کرده دوباره تماسو برقرار کردم
_بنال..
ای کصافت مثل من حرف میزنی؟
_فرمایش
تو ادم بشو نیستی میدونی که حالم این چند روزه خوش نیس نزدیک امتحانامه
انگار قانع شد .
من: نیم ساعت دیگه جلو درتونم
_باشه پس تا بعد
بلند شدم یه شلوار لی مشکی و یه تی شرت مشکی هم پوشیدم تو اینه به خودم نگاه کردم موهای زیاد قهوه ای و پوست گندمی روشن بینی استخ و نی مردونه از همه مهمتر قد بلندم که حدود صدو نود لبهامو که عاشقشون بودم چون خیلی خوش فرم بود.همه میگفتن با این قیافه محاله کسی بهم نه بگه اما اون…

رمان سر آغاز یک انتها از زینب سعیدی