رمان سرطان عشق از solijoon

 

نام رمان :رمان سرطان عشق

 به قلم :solijoon

 حجم رمان : ۳.۱۵ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۷  مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۹  مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۸۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان در مورده دختر ساده ی شهرستانی که وقتی وارد دانشگاه می شه زود دل می ده و ازدواج می کنه،اما چند سال بعد به خاطر اشتباهات ساده ،زندگیش از بین می ره و مجبور میشه زندگی تازه رو شروع کنه…به خاطر افسردگی که می گیره چند برگ از خاطراتش و مرور می کنه…اما با شاغل شدن تو یه کلینیک خصوصی و اشنا شدن با ادمهای خاص با دنیایه جدید آشنا می شه و درگیری های عاطفی جدید…


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان سرطان عشق از solijoon با فرمت pdf

 :دانلود رمان سرطان عشق از solijoon با فرمت apk

 :دانلود رمان سرطان عشق از solijoon با فرمت java

 :دانلود رمان سرطان عشق از solijoon با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

نام : پروانه

نام خانوادگی : یزدان پناه

تاریخ تولد : ۱۳۶۵/۵/۲۵

شماره شناسنامه : ۱۳۱۳

جرم : حماقت ، سادگی ، عاشقی

عاشقی؟؟؟؟؟؟

اگه یه عکس از تمام رخ و یه عکس از نیم رخم تنگ این دفتر خاطراتم بزنم می شه پرونده ی جرم نه دفتر خاطرات…آره پرونده جرم،

اگه جرم نبود پس چی بود؟

اگه حماقت و بچگی و سادگی نبود پس چی بود؟

می گن نتیجه های بهتر شبیه پروانه ها هستند اگه اونارو دنبال کنی خودتو خسته می کنی و ممکن نتیجه ها از دستت بره…

یعنی من پروانه…پروانه یزدان پناه چون خودمو دنبال کردم به این نقطه از زندگیم رسیدم…به این نقطه که نه راه پس دارم نه راه پیش..

آره من بد تعبیر کردم…من زندگیمو بد تعبیر کردم که الان رسیدم به این نقطه… به این نقطه که به بی رنگی رسیدم ، بی رنگه بی رنگ…اما چرا می گن بی رنگی از هر رنگی زیبا تره؟؟؟

نه من زیبا نیستم…من پروانه یزدان پناه یک موجود آفت زده ام ، یه موجود که هر کی چشمش بهش می افته نگاهش رنگ عوض میکنه و می شه رنگ بد رنگیه ترحم ، می شه آخــــــــــــــــــــخ… می شه بیچاره…می شه بی پناه…من نمی خوام دیگه این حرفارو نمی خوام این نگاها رو. الان هیچی ندارم،هیچی جز خاطره دیگه برام نمونده…یه روز داشتم، به جز خاطره همه چی داشتم …محبت داشتم… خوشبختی داشتم…اما حالا؟؟؟؟؟؟

الان ۴ماه و ۱۰روز ازون روز گذشته و دیگه همه چیو باید از نو شروع کنم…آره من نمی شکنم،من می ایستم و ایستادنو یاد میگیرم

دکتر گفت آخرین قدمو بردار…محکم ترین قدمو بردار…پاشو با زندگیت روبه رو شو و بزنش زمین…گفت شروع کنم و هر چی از

کلمه زندگیم تو افکار پریشونم میادو بنویسم،بهم گفت اگه از اول پیشم می اومدی الان اینجا نبودی..اگه الان که اینجایی به حرفم گوش

بدی دیگه اینجا نمی مونی…

دستام می لرزه،می خوام برم رو صفحه ی اول دفترم و بالای دفترم یه ۱بنویسم و اونو تو یه دایره ی کج و کوله زندانی کنم که مبادا فرار کنه…می خوام زندگیمو مرور کنم…زندگی که داشتم، یه دختر احمق و ساده که جز خندیدن چیزی بهش یاد نداده بودن…خودکارو تو دستام فشار می دم، اما نای نوشتن ندارم…زندگیم مثل یه پرده سینما داره از جلوی چشمام با سرعت نور رژه می ره و باعث می شه گاهی بخندم…گاهی اشکم در بیاد…گاهی قهقهه بزنم…و گاهی از حماقتام می لرزم……..

***

روز اول دانشگاهم بود ، ذوق کرده بودم ، خوشحال بودم…حسم درست مثل روز اول مدرسه بود ، وقتی ۷ سالم بود.اونموقع هم تو همین حال و هوا بودم … تو اوج خوشی و خوشحالی یه غم بزرگ رو دوشم سنگینی می کرد. اینکه بازم مادر بزرگم بود که برای موفقیتم دعا می کرد…اینکه بازم جای خالی مادرو پدرمو احساس می کردم ، اما واسه هر کدوم یه احساس جدا داشتم ، احساسی که ربطی بهم نداشت…

دلم دستای پر مهر پدرمو می خواست ، اما از نرمی انگشتای کشیده ی مادرم بیزار بودم…

دلم آغو ش امن و گرم پدرمو می خواست ، اما از عطر خوشبوی (چی چی ) مادرم عق می زدم…

دلم ب**و*س های گرم و پر حرارت پدرمو می خواست ، اما از لبای غنچه ایی و همیشه سرخ مادرم گریزون بودم…

اما… اما … بازم جای هردوشون برام خالی بود.

مادرجون: دخترم خدا به همرات مواظب خودت با ش ، مواظب ماشینا با ش ، شخصی سوار نشی مادر ، راننده جوون نباشه دخترم

وسط حرفش پریدمو لپ های گل گلی قرمزشو که با هیچ سیب سرخ زمینی عوض نمی کردمو ب**و*سیدم و گفتم

-مادرجون پری فدات بشه ، مواظبم انقدر نگران نباش براتون خوب نیست ، باشه اول چپو نگاه می کنم بعدم راستو ، یا اول راستو نگاه می کنم بعد چپو ، اصلا بالا و پایینم نگاه می کنم…

راننده زیر ۷۰ اصلا نگاه نمی کنم که بخوام سوار شم ، جفت کمربندامم می بندمو دیگه یا علی… اما حالا مادرجون با اون چند هزارتا پسر تو دانشگاه چیکار کنم؟ خدا نکرده اگه منو دید زدن چه خاکی تو سرم بریزم

مادرجون: برو پری برو دخترم به اندازه ی کافی شیرینی مادر منم که قندم بالاست

بعد منو از زیر اون قرآن جلد قهوه ای قدیمیش که برگ برگ کاهیش داشت از هم جدا می شد رد کرد و با کاسه ی چینی گل سرخش آبو پشت سرم ریخت…

 

رمان سرطان عشق
منبع:www.forum.98ia.com