رمان زندگی غیر ممکن از thunder kiz

 

 

نام رمان :رمان زندگی غیر ممکن

 به قلم :thunder kiz

حجم رمان :۲.۹۸  مگابایت پی دی اف , ۱.۱  مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۹ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۲۵  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درمورد سه تا دختره که یه روز یکی میاد بهشون میگه میخوام ازتون امتحان بگیرم و اونا رو میبره به یه زمان دیگه توی انگلیس..


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان زندگی غیر ممکن از thunder kiz با فرمت pdf

 :دانلود رمان زندگی غیر ممکن از thunder kiz با فرمت apk

 :دانلود رمان زندگی غیر ممکن از thunder kiz با فرمت java

 :دانلود رمان زندگی غیر ممکن از thunder kiz با فرمت jad

 :دانلود رمان زندگی غیر ممکن از thunder kiz با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

با کمال آرامش داشتم لباسمو میپوشیدم . دلم میخواست صدای کیانو دربیارم . مانتو مو که پوشیدم شروع کردم به درست کردن مقنعه ام . اَه چرا این صداش در نمیاد … هنوز فحشش نداده بودم که صدای عصبانیش بلند شد : دختر بدو دیرم شد .

_ با دوستام میرم !!!

وارد اتاقم شد و به دیوار تکیه داد و زل زد بهم و گفت : زود باش …

_ حرفمو نشنیدی ؟! با مریم و فرناز میرم .

کیان _ لازم نکرده خودم میبرمت .

مقنعه مو درست کردم از کنارش رد شدم و رفتم توی آشپزخ و نه . پشت میز نشستمو که مامان گفت : ساعت هفته مگه نمیری ؟

_ چرا میرم صبحونه بخورم !

کیان _ حالا شانس من بقیه روزا نمیخورد ولی الان …

با حرص بلند شدم و از آشپزخانه بیرون اومدمو کیفم رو از روی مبل برداشتم و بعد از پوشیدن کفشم از خ و نه بیرون زدم . آروم آروم قدم میزدم و بدون توجه به بوق زدن های کیان آهنگی رو زیر لب زمزمه میکردم . از طرفی هم خوشم می آمد لجشو دربیارم تا اون باشه که جلوی دوستام منو ضایع نکند …

کیان _ بیا سوار شو .

_ نمیخوام .

کیان _ کیانا لج نکن بیا .

چند قدم جلوتر رفتم که صدای چند نفر رو شنیدم که با کیان حرف میزدند . به طرفشون برگشتم . دو مامور پلیس کنار کیان ایستاده بودند .

مامور _ خانم ایشون مزاحمتون شدن ؟

کیان _ جناب سروان این خواهرمه … کیانا بگو بهشون دیگه !

_ داداشمه …

مامور از کیان عذر خواهی کرد و هردو رفتند . کیان به طرفم اومد و با حرص گفت : دیوونه کله شق .

پشتمو بهش کردم و راه افتادم که دستم کشیده شد . یک لحظه هنگ کردم . کیان منو کشید طرف ماشین و گفت : سوار شو باهات حرف دارم .

سوار شدم چون میدونستم اگه عصبانی شه چی میشه … ماشینو روشن کرد و راه افتاد و شروع به صحبت کرد : تو چرا باز باهام لج کردی ؟ بخاطر دیشبه ؟!

_ تو حق نداشتی جلوی دوستام …

کیان _ بنده برادرتم و حق خیلی چیزا رو نسبت به تو دارم .

با حرص گفتم : یه بار نشد منو جلوی دوستام ضایع نکنی .

با حیرت نگام کرد و گفت : وای کیانا فکر نمیکردم اینهمه بچه باشی … تو کور بودی دوستات داشتن سیگار میکشیدن .

_ خب اون که من ربطی نداره زندگی خودشونه .

کیان _ خودت خوب میدونی که اونا دشمن تو هستن … اگه خدا نکرده تو هم مثل اونا شی …

_ اونقدر عقلم میرسه که مثل اونا نشم .

رمان زندگی غیر ممکن
منبع:www.forum.98ia.com