رمان زندگی از ماه بانو

 

 

نام رمان :رمان زندگی

به قلم :ماه بانو

حجم رمان : ۲.۷۳  مگابایت پی دی اف , ۱.۲  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۷  مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۰۵  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

زندگی.. فرازها و فرودهاست.. خوشی ها و غم هاست.. موفقیت ها و شکست هاست.. دختری به نام مهرگان که به تازگی توی کنکور قبول شده، در رشته ی مورد علاقه اش “نجوم” که می تونه تمام آرزوهاش رو برآورده کنه، وارد دنیای رویاییش میشه. اما زندگی همیشه رویِ خوششو نشون نمیده و بزودی مهرگان و غافلگیر میکنه و او باید راه درست و بیابه….


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان زندگی از ماه بانو با فرمت pdf

 :دانلود رمان زندگی از ماه بانو با فرمت apk

 :دانلود رمان زندگی از ماه بانو با فرمت java

 :دانلود رمان زندگی از ماه بانو با فرمتjad

 ;دانلود رمان زندگی از ماه بانو با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

قبول شدم!! خدا جون قبول شدم!!
انقدر سر و صدا کردم که تمام اهل خانه هراسان و خواب آلود هجوم آوردند به اتاقم! همان طور که بالا و پایین می پریدم تکرار می کردم قبول شدم!
نگاه همه با تعجب دنبال من بود! مامان برای این که من را یک لحظه ثابت نگه داره دستم را گرفت و گفت حالا چی قبول شدی؟
با صدایی که بلند تر از حد معمول بود گفتم: فیزیک!
چشمای مامان را برقی از خوشحالی و تحسین گرفت، بقلم کرد و گفت: عالیه! می دونستم عزیزم.
دستاش را از دورم باز کرد و با نگاهی به سر تا پای من گفت: دختر کوچولوم خانمی شده مگه نه آقا؟
برگشتم سمت بابا با چنان لذتی به من نگاه می کرد که انگار نفر اول کنکور شدم! روی ابرا بودم که با صدای ماهان به خودم اومدم!
– خوب بابا حالا خیال می کنه دانشگاه هاروارد قبول شده! سر صبح با صدای جیغ جیغش ما را بیدار کرد که چی قبول شدم قبول شدم! اونم با این سر و شکل!!
– شما را هم می بینیم آقا ماهان!
– من را هیچ وقت اینطوری نخواهی دید!! این را گفت و یه نگاه از بالا تا پایین به من انداخت, من که مونده بودم به چی اینطوری نگاه می کنه سرم انداختم پایین که دیدم واااااای! این لباس ها چیه! سریع از در اتاق دویدم بیرون صدای ماهان پشت سرم می اومد:
– نری تو اتاق من سنگر بگیری! می خوام برم به ادامه ی خوابم برسم خروس بی محل!
نزدیک ترین جا, حمام بود سریع خودم را انداختم توش و از همان جا صدا زدم: مامان یه چیزی بده من بپوشم!
دوباره یه نگاهی به پاهای برهنه ام کردم! همش تقصیر این سازمان سنجش! اه! خوب چی می شد نتایج را دیشب اعلام می کردن که من از بس کلافه بودم به لباسام گیر نمی دادم و دونه دونه درشون نمی آوردم! باز جای شکرش باقی بود که از کشیده شدن پای برهنه روی هم بدم می اومد وگرنه این شلوارک کوتاه را هم نمی پوشیدم!
خوب ماهان حق داشته تعجب کنه! کسی که توی خ و نه دامن هم نمی پوشه اینطوری ببینه! اینم از تاپ شل و ولم که یکی از بنداش از سرشونه ام آویزون بود! وااای خدای من جلوی بابا! خوب حالا توام! بابات بود دیگه! با این فکر لبم را گاز گرفتم و یاد نگاه پر از غرور بابا افتادم!
با یادآوری نگاه بابا ذهنم پر کشید سمت قبولی دانشگاه، خدایا شکرت! مرسی خداجون!
صدای در حمام اجازه نداد بیشتر از این به فکرام ادامه بدم!
صدای مامان بود که می گفت: بگیر این لباس ها را، اون فرار کردنت دیگه چی بود!؟
گفتم: خب خجالت کشیدم!
– بیا بگیر, زود بیا بابات می خواد بره سرکار، می خواد با هم صبحانه بخوریم.
– باشه شما برید منم زودی اومدم.
به سرعت لباس ها را پوشیدم و از حمام پریدم بیرون! رفتم سمت اتاقم و جلوی آینه ایستادم! خب مهرگان خانم! نه نه! خب خانم منجم! با این حرف نیشم تا بناگوش باز شد!! سال ها بود تمام آروزم شده بود آسمون! با این که رتبه ی خوبی داشتم و مطمئنن مهندسی قبول می شدم اما رویای آسمونی ام اجازه ی فکر کردن به چیز دیگه ای را نمی داد! می دونستم برای منجم شدن کلی راه در پیش دارم! فعلاً باید لیسانس ام را می گرفتم شاید تا اون موقع نجوم هم جز رشته های ارشد قرار می گرفت و گرنه که باید فکر دیگه ای می کردم!!
صدای مامان از توی آشپزخانه توی گوشم پچید: پس کجا موندی مهرگان؟
تازه یادم اومد که بابا منتظر من! سریع دستی توی موهام کشیدم و رفتم سمت آشپزخانه. با یه صبح بخیر نشستم روی صندلی، مامان و بابا با یه لبخند کنج لبشون جوابم را دادن.
– خب بابا جان حالا کی باید بری برای ثبت نام؟
– نمی دونم بابا! اما فکر کنم توی سایت خود دانشگاه اعلام کنن. با آوردن اسم دانشگاه یه پسوند توی ذهنم بهش اضافه شد، دانشگاهم! رفتم توی فکر که دانشگاهم چطوری می تونه باشه! با صدای بابا نتونستم زیاد برای خودم خیال پردازی کنم!
– ببین چه مدارکی لازم داری که میری برای ثبت نام زیاد معطل نشی.
– چشم
بابا رو کرد به مامان و گفت:

رمان زندگی

رمان زندگی
منبع:www.forum.98ia.com