رمان رویای من از مریم جعفری

 

رمان رویای من از مریم جعفری

 

نام رمان :رمان رویای من

به قلم :مریم جعفری

خلاصه ی از داستان رمان:

در باره دختری به نام فرانک که بانامادری وپدرش ودوخواهر دوقلو به نام های الهام وکتایون که خیلی هم خواهرانش را دوست دارد زندگی می کند.پدرش هم اورا دوست دارد ولی از ترس گیتی(نامادری)این دوست داشتن را نمی تواند بیان کند.گیتی دوست دارد که فرانک اورا مادر خطاب کند ولی فرانک قبول نکرده واو را خانم صدا می زند.این داستان ادامه پیدا می کند تا اینکه پسر دوست پدرش از خارج با مدرک دکترا بر می گردد وشهروز دوست دوران کودکی فرانک بوده و……………..

صفحه ی اول رمان:

ساعت از نه گذشته بود پدر مثل همیشه دیر کرده بود و صدای غرولند گیتی از ساعتی قبل بر فضای اشپزخانه طنین انداخته بود دیگر حتی من هم نگران شده بودم بیرون باران بیرحم پائیزی بر ساقه های ناتولن درختان باغچه شلاق می زد تا ان شب سابقه نداشت پدر ان اندازه دیر کند دلشوره ی غریبی بر وجودم چنگ می زد و ذهنم به هزار جا پر می کشید وای خدایا نکنه تصادف کرده باشه؟زبانم لال نکنه…..نکنه….بر شیطون لعنت
بر تعجیل خود در انجام امور اشپزخانه افزودم تا متوجه ی گذر وقت نشوم گیتی که چینی های یادگار مادرش را حتی از جانش هم بیشتر دوست داشت با لحن سرزنش بار که طی ان دق دلیش را بر سرم خالی کرد گفت:
چه خبره؟مال مفت دیدی؟مال بابات نیست که دلت بسوزه
نگاهم به روی چینی رنگ و رو رفته ای که در دست داشتم ثابت ماند تا کی می خواست میراث عهد صفوی را به رخ ما بکشد؟من نمی فهمیدم اگر انقدر ارزشمندند چرا یه گوشه پنهانشان نمی کرد؟هر شب بدون استثنا برای شام از انها استفاده می کرد و اگر فرصتی به دستش می افتاد با یک دنیا تکبر و فخر به قاعده ی یک ساعت درباره شان سخنرانی می کرد:
مادر خدا بیاورزم اینا رو از مادر بزرگش به ارث برده و چون من تنها دختر خانواده بودم به من ارث رسیده اگه خوب دقت کنید می فهمید عتیقه است الان هم وزن اینا طلا می دن……………..
بیچاره پدرم همیشه سکوت می کرد و گاهی به علامت تصدیق سری تکان می داد اما شرط می بندم حتی به یک کلمه از حرفهای گیتی توجهی نداشت به اخلاق او کاملا اشنا بود به این که عادت داشت مال پدرش را مثل سوزنی زهرالود به چشمش فرو کند پدری که اگر کسی فقط جرات می کرد و به یاد می اورد چیکاره ست قیامت را جلوی چشمش زنده می کرد.
گیتی نامادری ام بود از وقتی خود را شناختم او در زندگی ام حضور داشت اطرافیان می گفتند یک سال پس از مرگ مادرم با پدرم ازدواج کرده یعنی درست وقتی که من سه ساله بودم او دختر یکی از کارمندان شرکت نفت بود که اگر پای صحبتش می نشستی تصور می کردی دختر وزیر نفت کشور است او در بدو ورود به قول خاله ی بزرگم میخش را کوبید و دستو ر داد خانواده ی مادرم پا به خانه مان نگذراند هر چند که این محدودیت پس از چندی خانواده ی پدرم را نیز شامل شد و از ان پس خانه ی ما محل امد و رفت اقوام خودش گردید و من هم خدمتکار بی جیره و مواجبی شدم که موبه موی دستوراتش را اجرا می کرد پدرم از این بابت خیلی رنج می کشید اما اشکال کار انجا بود که زمانی به حقیقت رسید که از گیتی دو دختر به نامهای کتایون و الهام داشت.
او می دید و حس می کرد که من با صبوری ظلم و ستم های گیتی را تحمل می کنم و لب به اعتراض نمی گشایم بنابراین از ان پس هر گاه فرصتی به دست می اورد به دلجویی ام می پرداخت اما حتی با وجود عشق بی پایانی که نسبت به او داشتم سخنان تسکین دهنده اش مرهم موثری نبود برای زخم هایی که از سر نامهربانی و تبعیض بر قلبم نشسته بود

رمان رویای من
منبع:http://www.forum.98ia.com/