رمان رقابت عشق از باران کرمی و ارمینا

 

نام رمان :رمان رقابت عشق

 به قلم :باران کرمی و ارمینا

 حجم رمان : ۲.۵۹ مگابایت پی دی اف , ۹۵۲ کیلوبایت نسخه ی اندروید , ۸۴۵کیلو بایت نسخه ی جاوا , ۲۵۷ کیلو بایت نسخه ی epub

 خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی دختری به نام آیلار است که به طور اتفاقی وارد خانواده ای تازه میشود . شاید همین ورود ناگهانی ، به طور ناگهانی مسیر زندگیش را تغییر دهد …


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 : دانلود رمان رقابت عشق  از باران کرمی و ارمینا با فرمت pdf

 :دانلود رمان رقابت عشق  از باران کرمی و ارمینا با فرمت apk

 :دانلود رمان رقابت عشق  از باران کرمی و ارمینا با فرمت java

 :دانلود رمان رقابت عشق  از باران کرمی و ارمینا با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

دیگه جونی تو بدنم نمونده بود . از بس گریه کرده بودم تمام آب بدنم دفع شده بود . نگاهی به لباسهای آبی که تنم بود انداختم . کار عمه بود . چگونه تونستم به خودم اجازه بدم این لباسهارا بپوشم ؟ ؟ فقط چهل روز گذشت .من بهترین کسانمو را از دست داده بودم . چگونه میتونستم پدرم را فراموش کنم ؟ چگونه توانستم اجازه بدهم مامانمو را زیر خاک بگذارن و رهایش کنند ؟ با این فکر گریه ام شدید تر شد . با یک حرکت از جایم بلند شدم و خودم را روی تختم پرت کردم . این چهل روز نهار و شامم گریه بود . همدم تنهایی ام گریه بود . فقط گریه میدانست که در این مدت چه بر من گذشته .
-: آیلار مواظب باش نیفتی دختر .
همانطور که میدوید فریاد زد : باشه باشه حواسم هست . هووووووهووووو
بابا ؟ بیا پیشم .
همانطور که میدوید پدر و مادرش را صدا میزد . اما کسی نبود که دنباش بدود . ایستاد و به عقب برگشت کسی را آنجا ندید . چند بار صدایشان زد اما بازهم جوابی نشنید . سرش را به اطراف چرخاند .آری پدر و مادرش آنجا هستند : با سرعت به طرفشان دوید و با گریه از آنها خواست از پیشش نرود اما هر چه به آنها نزدیک تر میشد آندو دور تر میشدند .آیلار دیگر کسی را آنجا ندید . زانوانش خم شد و بر روی زمین افتاد. سرش را بالا گرفت و فریاد زد : مـــــــــــــامـــــــــ ــــان . بــــــــــــــابــــــــ ــــــا
یکهو چشمانم باز شد روی تختم افتاده بودم . اشکهایم با سرعت بیشتری بیرون ریختند . سریع از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و داد زدم : مامان کو ؟ بابا ؟
به ۱۰ ثانیه نکشید که عمه ام جلویم سبز شد و گفت : آروم باش عزیزم آروم باش . برو تو اتاقت استراحت کن . حالت خوب نیست .
دستانم را از دستان عمه ام در آوردم و فریاد زدم :
خیلیم حالم خوبه . چرا فکر میکنید من مریضم ؟ من هر شب بابامو میبینم . به خدا همیشه مامانمو میبینم . اونا زنده ان .
دوباره دستای عمه را به دور خودم احساس کردم که سعی داشت منو را به داخل اتاقم ببرد .
چرا کسی حرفمو را باور نمیکرد ؟ چرا کسی باور نمیکرد که من هر شب مادر و پدرم رو میبینم ؟؟؟
عمم به زور منو به اتاقم برد داشتم با خودم حرف میزدم
سخته ..بخدا سخته ..سخته که بیای خ و نه صدایی مامان باباتو نشنوی سخته که به جای اینکه خودشونو ببینی .خوابشونو
ببینی ..خدا چرا من زندم ..نمیتونم به خدا نمیتونم به پیر به پیغمبر نمیتونم ..نمیتونم ضعیف شدم ..آخه خدا چرا من ..چرا منو نبردی ..خدا چی میشود الان بابام میومد میگفت : دختره بابا چطوره ؟ مامانم دست میکشد به سرم میگفت : باعث افتخارمه ..قدر ندونستم ..خدا منو بکش ..بکش که شکرت نکردم …خر بودم ..خریت کرم ..
عمم داشت گریه میکرد ..مهم نبود ..منم دیگه زنده نبودم روحم مرده بود ..خدااااا خدا سخته سخته
به لباسم نگاه کردم نه نه من اینا رو نباید بپوشم .شروع کردم به پاره کردنه لباسم ..: نه نه اینا و نمیخام نمیخام نمیتونم نمیخام همینطور که عمم سعی میکرد آرومم کنه میزدم تو سرم محکم محکم محکم تر از قبل جیغ میزدم ..ناله میکردم :
باباااااا مامان کجاین کجاین که ببینند دخترتون از دست رفت …مرد ..خورد شد .ضعیف شد ..دیگه جون نداره بخدا نداره
ی دفعه با احساسه تیزی تو بازوم ی ای کشیدم و بعدش سیاهی مطلق بود

 

رمان رقابت عشق

منبع:www.forum.98ia.com