رمان رسم عاشقی از بانوی شرقی

 

    نام رمان : رمان رسم عاشقی

    به قلم :بانوی شرقی
    حجم رمان : ۲.۲  مگابایت پی دی اف , ۱.۰۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۹۸۹کیلو بایت نسخه ی جاوا , ۳۵۹ کیلو بایت نسخه ی epub

  خلاصه ی از داستان رمان:

داستان راجع به یه دختریه که تو یه مهمونی با یه پسری اشنا میشه وعاشق اون میشه و مسائلی باعث جداییشون میشه و اتفاقاتی که در این بین می افتد ..


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

:دانلود رمان رسم عاشقی از بانوی شرقی با فرمت pdf

:دانلود رمان رسم عاشقی از بانوی شرقی با فرمت apk

:دانلود رمان رسم عاشقی از بانوی شرقی با فرمت java

:دانلود رمان رسم عاشقی از بانوی شرقی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

امروز که از در مدرسه به همراه بچه ها بیرون میومدم توی فکر رفته بودم دلم میخواست الان که میرسیدم خ و نه مامان وبابا هم باشن اما این فقط یه ارزوِ، چون که باز مسافرت های کاری مامان و بابا شروع شده همیشه حسرت یه روز خ و نه موندنشون تو دلم مونده فردا جمعس همه این روزو با خانواده جمعن اونوقت ما باید تنها باشیم، تو فکر بودنم باعث شده بود که صدای بچه ها هم در بیاد، بهار وشادی از این رفتار من متعجب شده بودن اخه دختری که تا دیروز مدرسه رو میذاشت رو سرش (که واقعا هم اینطوریه معلما از دست من در امان نیستن اخه یا دارم سر کلاس حرف میزنم یا شیطونی میکنم)، چی شده که الان رفته تو فکر بالاخره طبق معمول شادی نتونست خودشو نگه داره و پرسید: مسی جونم چی شده؟
من که تا اون لحظه تو فکر بودم پرسیدم: چی چی شده؟
بهار جای شادی گفت :چرا تو فکری؟
گفتم: هیچی
شادی با حالت بچه های تخس گفت: هیچی نمیتونه یه ادمو ببره تو فکر یالا بگو ببینم
میدونستم این دو تا تا نفهمن چی شده دست از سرم برنمیدارن واسه همین گفتم: مامانم وبابام باز رفتن سفر اینه که باز من تنها شدمو دلم گرفته
شادی زد زیر خنده و گفت: اخی کوچولو دلت مامانتو میخواد
اخم کردم و گفتم: شادی منو مسخره نکن تو که هروز مامانتو میبینی چه دردته حسرت یه بار درست حسابی دیدنشون تو دلم مونده
شادی که تا اون لحظه میخندید یه دفعه جدی شد وگفت: مسخره نکردم اما تو هم خودتو لوس کردی، منم گفتم چی شده زود باش ببینم دختره ی خرس گنده یالا من همون مهسایی رو میخوام که یه مدرسه از دستش در امان نیستن کسی که واسه ی مسائل الکی ناراحت نمیشه نه اینیکه الکی غمبرک زده یکی ندونه فکر میکنه شوهرت خ و نه منتظره بچه هاتم رو گازن
بهار هم گفت: مسی تو باید به این مسافرتا عادت داشته باشی نه؟
گفتم: میدونم اما نمیدونم چرا امروز بی جهت دلم گرفته شاید این حرفی که زدم فقط یه بهانه باشه واسه ی این دلتنگی یه دلیل که باهاش بتونم خودمو گول بزنم
((من و شادی وبهار هرسه تامون پیش بودیم هر سه تا انسانی میخ و ندیم دوست شدن ماها داستان داشت ما با هم سر یه دعوا دوست شده بودیم سال دوم راهنمایی بودیم یادمه سر نشستن تو یه میز دعوامون شد من با شادی وبهار کلاس رو رو سرمون گذاشته بودیم انقدر صداهامون بلند بود که تا طبقه ی پایین میرسید من که کشته مرده ی دعوا بودم اونا بدتر از من دستام رو انداخته بودم کنار کمرم وجیغ وداد میکردم یه دفعه صدای ناظم اومد که فریاد زد: اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چشمای هر سه تامون گرد شد اخه ناظممون سگی بود که لنگه نداشت هر سه تامون رفتیم دفتر خدا میدونست نزدیک بود مارو اخراج کنن که اونم زیر سر این ناظم مارمولکمون بود اما انقدر گریه کردیم که راضی شدن و شرط گذاشتن همونجا اشتی کنیم و هیچوقت دیگه با هم قهر نشیم یعنی اگه از ما خبر برسه که باز با هم مشکل داریم رسما اخراجیم اولش اشتی ما مصلحتی بود اما رفته رفته به دوستی تبدیل و تا همین الان ادامه داشت))

رمان رسم عاشقی
منبع:www.forum.98ia.com