رمان دیوانه ها نمیخندند از کلاله.ق

نام رمان :رمان دیوانه ها نمیخندند

به قلم :کلاله.ق

حجم رمان : ۳.۰۲  مگابایت پی دی اف , ۱.۱۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۴ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۸۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

آماتیس قصه ی ما… نه ، نه! ببخشید! واقعیت ما. یه دختره مثل من و تو. با یه تفاوت بزرگ!
آماتیس یه تجربه ی بد تو زندگی ش داشته. تفاوتی که نتونسته بگه. تجربه ای که نمیخواد تجربه ش کنه.
وقتی وارد دانشگاه می شه زندگی ش وارد یه مسیر تازه می شه. آماتیس ناخواسته وارد یه بازی بد میشه. بازی ای که ممکنه جونش رو هم بخطر بندازه. یه مسیر ناخواسته. با کلی دیوونه های عاقل! با کلی خ و ن پاک! و با کلی خطر شیرین! و خنده های دردناک!


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان دیوانه ها نمیخندند از کلاله .ق با فرمت pdf

 :دانلود رمان دیوانه ها نمیخندند از کلاله .ق با فرمت apk کتابچه

 :دانلود رمان دیوانه ها نمیخندند از کلاله .ق با فرمت apk اندروید

 :دانلود رمان دیوانه ها نمیخندند از کلاله .ق با فرمت java

 :دانلود رمان دیوانه ها نمیخندند از کلاله .ق با فرمت jad

 :دانلود رمان دیوانه ها نمیخندند از کلاله .ق با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

دیگه دلم مى خواست داد بزنم!!! نگام افتاد به آرتین که کنارم نشسته بود و طورى از شیشه بیرونو نگاه مى کرد که انگار داره میره اردو… کلا واسش هیچ فرقى نداشت کجا باشه یا نباشه… آرشم که … چیزى نگم بهتره… کلا هیچى رو به روى خودش نمیاره… مثلا اینکه مى دونم دوستم داره ولى هیچ وقت بروز نمى ده… اخلاقش اینطوریه… سعى مى کنه احساساتشو نشون نده… فکر مى کنه اگه بهم بگه دوستم داره پر رو مى شم…
صداى آهنگ مسخره ى هایده ى بابا رو بیشتر از صداى مسخره تر ساسى مانکن مى شنیدم! ازش خوشم نمى اومد ولى از هایده بهتر بود! ولى نه! دارم به این نتیجه مى رسم که هایده بهتره… آره این درسته…
کاش رَم مو نمى دادم نوشین واسم آهنگ بریزه! همه ى آهنگامو پاک کرده و این چرت و پرتا رو واسم ریخته بود…
دوباره آرتین اون پرشو گرفت سمتم… فکر کنم از بالشش کنده بودتش و از تهران تا الان دستش بود…
چپ چپى نگاش کردم که باز خندید! از اون خنده هاى شیطانى ش…
همیتى ندادم! زدم آهنگ بدى! اهــــــــــــ ! اینا چیه مى خ و نه؟!
آهنگو قطع کردم و هندزفرى رو از گوشم درآوردم! بابا از آینه نگام کرد و خندید: چرا اخمات تو همه؟!
آرتین با مسخرگى گفت: دلش واسه نوشین جونش تنگ شده…
فقط خودش به حرف خودش خندید…
صداى اعتراض مامان بلند شد: آرتیــــــــــن؟!
– بله نسیم جون؟!
آرتین اغلب مامانو به اسم صدا مى زد…
به بیرون خیره شدم! به کاراش عادت داشتم! دیگه داشتیم مى رسیدم! ولى کاش نمى رسیدیم! از این شهر و آدماش دل خوشى نداشتم! شاید آرتین راست مى گفت! دلم واسه شوخى هام با نوشین تنگ مى شد!
آه عمیقى کشیدم!
بابا همونطور که رانندگى مى کرد گفت: آما جان بابا! اونجا که رسیدیم باید اخماتو وا کنى ها!
چشامو چرخ و ندم! دوباره شروع شد! فامیل بازى ها!
هایده هنوز داشت مى خ و ند و داد مى زد امشب شب عشقه!
نگام به تابلوى کنار جاده افتاد…
بندر انزلى ۵ کیلومتر…
نفس عمیقى کشیدم و هواى زادگاه مو به ریه هام کشیدم…
مثل پیرزناى غر غرو شدم!
مامان: چرا اینقدر نفس عمیق مى کشى آما؟!
تعجب نکردم که صداى آه مو شنیده! همیشه حواسش به همه چیز هست! متوجه کوچیکترین چیزا هم مى شه! ولى نه! متوجه ى همه چیز نشده!
آرتین: من که گفتم نسیم جون…
یعنى دلم مى خواست بزنم فک این آرتینو بیارم…
– هیچى! مگه فرقى مى کنه؟!
بابا: نه به روزى که به زور بردیمت و نه به امروز که به زور آوردیمت!
هیچى نگفتم!
بابا پیچید تو یه خیابون آشنا… ناخود آگاه چشمامو بستم! ولى نا گفته نمونه که دلم واسه شهرم تنگ شده بود…
بابا جلوى خ و نه ى عمو اینا نگه داشت! سعى کردم آه کشیدنامو کم کنم…
ولى هنوز غر مى زدم: حالا مثلا چرا اومدیم اینجا؟! چرا نرفتیم خ و نه ى خودمون؟!
مامان: چقدر غر مى زنى آماتیس؟! چت شده؟!
دستامو از پشت تکیه دادم به کاپوت ماشین بابا… آرتین کیفمو از تو ماشین برداشت و پرت کرد تو دستم: کیفتم ما بیاریم؟!
واسش زبون درآوردم: وظیفته… پس تو رو واسه چى آوردیم؟!
همون موقع در خ و نه ى عمو اینا باز شد و همه ى فامیل اومدن بیرون… گیج شده بودم کى رو بب**و*سم و با کى دست بدمو به کى سلام کنم…
یه نگاه به بیتا انداختم… شکمش بالا اومده بود… با ذوق پریدم و بقلش کردم: واى بیتا… حامله اى؟! دماغت چقدر کوفته شده…
آخه بینى بیتا خیلى خوشگل بود… حتى دکترا هم به سختى تشخیص مى دادن که عملى نیست! کلا خانوادگى بینى هاشون خوشگله… ولى مال بیتا یه چیز دیگه بود…
خندید: آره… هفت ماه و نیمه… الآنه که دماغم بترکه…
فرید یه نگاه به ساعتش انداخت: ۴… ۳… ۲… ۱… انفجار…
همه خندیدن…
بیتا لباشو مثل بچه کوچولو ها جمع کرد و اخماشو کشید تو هم و با یه چشم غره همونطور که به شوخى مى کوبید رو شونه ى فرید گفت: اِهــــــــــ فریــــــــــــد…
یه نگاه به فرید انداختم…
فرید: چطورى آماتیس؟
منم خنده م گرفته بود: سلام… خوبى؟!
سرشو تکون داد و بدون حرف دیگه اى رفت سمت آرتین… آرمان و نگار هم اومدن و با هام روب**و*سى کردن… آرمان برادر اولم بود… خیلى دوستش داشتم… همیشه وقتى بچه بودم منو پشت گردنش مى نشوند و مى چرخ و ند… یا با هم مى رفتیم شکار… شکار قورباغه و مار و ماهى هاى بدبخت رودخ و نه… همیشه آرمان مار ها رو کور مى کرد… منم تو بچگى م خیلى قورباغه کشته بودم… و حلزون… خوشم مى اومد از کشتنشون… از این حلزون لیسه اى ها که به دیوار مى چسبن… خیلى لزج و با مزه ن…
کلا سه تا برادر بزرگتر از خودم داشتم… به ترتیب: آرمان… آرش… و آرتین که همیشه رو اعصابم بود و خیلى سر به سرم مى زاشت… و اغلب جاى دستش پشت گردن من بود… یعنى بهم پس گردنى مى زد… با این حال فوق العاده غیرتى…
خلاصه که بعد از کلى رو ب**و*سى همه رفتیم تو خ و نه ى عمو اینا… بیتا و فرید طبقه ى دوم خ و نه ى عمو اینا زندگى مى کردن و خود عمو اینا تو طبقه ى اول… مام رفتیم طبقه ى اول… چون بیتا وسواس داشت و اگه مى رفتیم خ و نه ش با این حالش باید تا یه هفته خ و نه رو پوست مى کند از بس مى سابیدش…

رمان دیوانه ها نمیخندند
منبع:http://www.forum.98ia.com/