رمان دریای محبت از مهسا مقدم

رمان دریای محبت

رمان دریای محبت

نام رمان :رمان دریای محبت

به قلم :مهسا مقدم

حجم رمان : ۲.۶۳ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۱  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۸۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

دریا پاشایی دانش آموز سوم انسانیه و عاشق تاریخ و زیاد دنبال جنس مخالف نیست. بخاطر معروفیت پدرش که خلبانه و زیبایی و ثروتمندیشون غرور زیادی داره. سال سوم یه دبیر تاریخ جدید براشون میاد و دریا بخاطر شرکت در یه جشنواره از اون کمک میخواد و دبیر تاریخ جدید بهش کمک میکنه ولی…


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 : href="http://dl.romansara.org/Daryaye%20Mohabbat(romansara).pdf">دانلود رمان دریای محبت از مهسا مقدم با فرمت pdf

 : style="color: #339966;" href="http://dl.romansara.org/daryayemohabbat(romansara).apk">دانلود رمان دریای محبت از مهسا مقدم با فرمت apk برای گوشی های اندرویدی

 :دانلود رمان دریای محبت از مهسا مقدم با فرمت java

 :دانلود رمان دریای محبت از مهسا مقدم با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. باورم نمیشد که باید بعد از سه ماه دوباره به مدرسه برم. تصور اینکه یه سال بزرگتر شدم و اینکه باید برای امتحان نهایی شدیدا درس بخ و نم خیلی برام سخت بود. لباسای مدرسه رو پوشیدم یه دوش ادکلنم گرفتم. موهای طلاییمو فرق کج توی صورتم ریختم. یه نفس عمیق کشیدم و کولمو برداشتم و رفتم برای صبحونه خوردن.
_ سلام مامان جونم صب بخیر…
_ سلام دریا جونم… صبح توهم بخیر عزیزم. بیا صبحونتو بخور که دیرت نشه…
_ وای مامان همچین به آدم نصیحت میکنی انگار اول ابتدایی ام. بابا من ۱۷سالمه دیگه.
_ تو همیشه واسه من بچه ای. حتی اگه ۱۰۰سالت بشه. میبینم تیپ پسر کشم زدی…
_ وای مامان ساعت ۷شد زود باش دیرم شد. حالا وقت واسه قربون صدقه رفتن هست. فعلا خدافظ…
_ خداحافظ دخترم. مواظب خودت باش…
ب**و*سش کردم و تندی رفتم. امروز آقای محتشمی نمیاد دنبالم. بهتر که نمیاد یکم هوا میخورم. با مترو رفتم مدرسه. در بدو ورود به مدرسه با چندتا از بچه ها سلام سلام و احوالپرسی کردم. یهویی چشمم به مونا و هانیه افتاد. دویدم سمتشون و همدیگرو بقل کردیم. بعدشم که رفتیم سرکلاس. همه ی بچه ها خودی بودن فقط یه نفر جدید اومده بود به اسم فائزه. بعد از کلی شوخی و خنده در کلاس باز شد و یه پسر جوون و خوشتیپ وارد کلاس شد. همه ی بچه ها خشکشون زد. این کی بود دیگه؟ خداوکیلی عجب قیافه ای داشت. به بچه ها که نگاه کردم خندم گرفت ولی به زور قورتش دادم. همه با چشمای اندازه نعلبکی نگاهش میکردن و بعضیا با بقل دستیاشون پچ پچ میکردن. اونم بی توجه سرش تو دفتر و کتابش بود. واقعا وضع کلاس دیدنی بود. بالاخره آقاخوشتیپه سکوت رو شکست و شروع کرد. تازه فهمیدم این آقا به جای خانوم صابر که بازنشسته شد اومده. این آقای کاظمی عجب فن بیانیم داره بی شرف. واقعا خدا تو خلقت این موجود زیبا انگشت به دهن میموند. موهای قهوه ای با مدل فشن خیلی شیک، پوست برنزه، چشمای خاکستری و ابروهای خوشگلی که فک میکردی زیرشو تمیز کرده ولی با دقت بیشتر میفهمیدی مدل خودشه. تیپشم با رنگ موهاش ست کرده بود. یه کت و شلوار کتون قهوه ای شکلاتی و پیراهن کرم پوشیده بود و بوی عطرشم که توی کلاس پیچیده بود و آدم رو مست میکرد. ولی مبارک دوس دختراش و زنش باشه. من که کلا از پسر جماعت بیزارم. موقع حضور و غیاب به همه نگاه می کرد تا شناخت پیدا کنه. مونا یه کاغذ داد بهم. بازش کردم دیدم نوشته:« عجب تیکه ایه لامصب. دریا فقط به خودت میخوره. طرف دکترای تاریخم که داره توام که عشق تاریخ… مبارکه عزیزم» منم گفتم: خفه شو مونا میدونی که من از پسر جماعت متنفرم… یه نگاه به خودم کردم. همه ی دوستام و کلا همه ی اطرافیان بهم میگن خیلی خوشگلی ولی خودم نمیدونم چرا همچین حسی ندارم. هیکلم عالیه و به قول معروف س.ک.س.یه ، پوستمم سفیده، رنگ چشمام یشمی، موهام طلایی و خیلی بلنده چون تاحالا کوتاهشون نکردم قدش تا زیر باسنم میرسید. تا حالا هیچ حسی به هیچ پسری نداشتم. پسرخالم سینا عاشق منه و خالم میخواد منو وادار به عروسی با اون بکنه ولی من ازش متنفرم. سینا ۲۱سالشه و مهندسی مکانیک میخ و نه. به نظر من هنوز واسه ازدواج خیلی عقلش کمه. تنها پسری رو که دوس دارم و باهاش صمیمی ام پسرعموم آیدینه که مثل خواهر و برادریم باهم. آیدین ۲۲سالشه و روانشناسی میخ و نه. آیدین چون هم رشته ی خودم بوده و منو درک میکنه واسه همینم دوسش دارم. در اصل مشوق من واسه اومدن به انسانی آدینه که بهش مدیونم. چون کلی منو نصیحت کرد و بهم گفت دنبال علاقه ی خودم برم و منم به خاطر علاقه ام به تاریخ اومدم انسانی…
اونروز کاظمی گفت اسمش کیانه و ۲۶ سالشه. دانشجوی دکتری بود و برای اولین بار تدریس می کرد. چند ماهی گذشت و یه روز من به خاطر خستگی زیاد سرکلاس همش چرت می زدم. سرمو گذاشتم روی میزم و نفهمیدم کی خوابم برد. یهویی با تکون

رمان دریای محبت
منبع:www.forum.98ia.com