رمان خاطره از مژگان نیکوبخت

  رمان خاطره از مژگان نیکوبخت

نام رماننام رمان :رمان خاطره

نویسنده به قلم :مژگان نیکوبخت

حجم رمانحجم رمان : ۱.۸۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۹ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۳۷ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه رمانخلاصه ی از داستان رمان:

زندگی چه زیباست آنگاه که ابر های بهاری می گریند و غم زمستان را با نم نم باران از برگهای نو خاسته درختان می شویند ، زندگی چه گذراست و بسیاری نمی دانند که موجودیت انسان و ارزش والای آن در گرو انسانیت آدمهاست
به درخواست نویسنده / ناشر فایل های رمان حذف شد

صفحه ی اول رمان:

روی تخت دراز کشیده و به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود ؛ بغض سنگینی راه گلویش را می فشرد و حالت خفگی داشت .
چشم های خاکستری رنگش با آن مژه های بلند و زیبا و دماغ خوش حالت و کشیده اش همراه با لبهای نازک و قرمز رنگ صورتش را بسیار زیبا نشان می داد . رنگ قهوه ای مو هایش بقدری قشنگ بود که در نگاه اول احساس می شد آرایشگر ماهری پیرایشش کرده .
آرام از جایش برخاست و نشست . آهی از ته دل کشید و زمزمه کرد .
دختری خُرد شکایت سر کرد
که مرا حادثه بی مادر کرد
دیگری آمد و در خانه نشست
صحبت از رسم و ره دیگر کرد
و سپس با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و با کمک چوب های زیر بقل بکنار پنجره رفت . باد پاییزی درخت های خیابان را به شدت تکان می داد و برگ های زرد و سرخ را به زمین می ریخت .
دو هفته از اول مهر ماه می گذشت ، اما او هنوز نتوانسته بود پدر و مادرش را راضی کند که امسال هم به مدرسه برود . آنها معلولیت پای خاطره را بهانه کرده و از مدرسه رفتن او جلوگیری می کردند ، او سال گذشته سال اول دبیرستان را گذرانده بود و با معدل خوب قبول شده بود اما امسال حق مدرسه رفتن از او سلب شد ! ! مگر سالهای قبل که با پای معلول به مدرسه می رفت موردی پیش آمده بود . پس چرا امسال همه چیز تغییر کرده ، این سؤالی بود که خاطره چندین بار از اونا پرسیده بود اما همیشه جواب ها سر بالا بود و خاطره این را می دانست که هر وقت نا مادریش تصمیمی بگیرد بدون چون و چرا توسط پدر عملی می شود

رمان خاطره