رمان تمنا برای نفس کشیدن از shadinn فرمت pdf,java,apk,epub

رمان تمنا برای نفس کشیدن از shadinn

نام رمان :رمان تمنا برای نفس کشیدن

به قلم :shadinn

حجم رمان : ۲.۵۷ مگابایت پی دی اف , ۱.۳  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۶  مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۵۷ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان: داستانمون درباره ی دختر شاد و شنگول و فوضولیه به اسم تمنا, تمنا دقیقا موقع برگشت از ازجلسه کنکور تو ترافیک با پسری به اسم هیراد اشنا میشه  یه پسر مغرور و خشک و… افسرده از جایی که تمنای ما زیادی فضوله حسابی تو خلوتش سرک میکشه و ته و توی قضیه رو درمیاره و عزمشو جزم میکنه که هیرادو از اون حالت در

فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان تمنا برای نفس کشیدن از shadinn با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان تمنا برای نفس کشیدن از shadinn با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان تمنا برای نفس کشیدن از shadinn با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان تمنا برای نفس کشیدن از shadinn با فرمت jad

دانلود رمان تمنا برای نفس کشیدن از shadinn با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان تمنا برای نفس کشیدن از shadinn با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

اوف! دیگه جونی تو تنم نمونده ،الاناست که نفله شم از خستگی!فک نکنم دیگه کسی مونده باشه که امواتشو مورد عنایت قرار نداده باشم! از رئیس سازمان سنجش و طراحان سوال گرفته تا مراقبان عزیز و گرامی که بسان سگان شکاری بالای سرم بودن و منتظر بودن تا جم بخورم که بپرن پاچمو بگیرن!ای بر پدرتون لعنت، ای جد و آبادتون آتیش بگیره،ای نسلتون ور بیفته،ای همتون برین زیر تریلی گوشت چرخ کرده شین،ای…مریم: چی میگی واسه خودت تمنا؟داری کیا رو اینجوری سوزناک نفرین میکنی؟تمنا:این طراحای زباله رو! مریم جون نمیدونی چقدر سخت گرفته بودن.انگار ارث پدارای بی پدرشونو از ما بخت برگشته ها طلب داشتن!سعید:تو که گفتی خوب دادی!تمنا:اون که سگ درصدولی این دلیل نمیشه که واسه سوالای مضخرفی که طرح کردن نفرینشون نکنم!سعید:حالا تو خ و ن کثیف خودتو الوده نکن!بگیر یه ذره دراز بکش یه یه ربع دیگه میرسیم خ و نه ! مریم:سعید چرا اون ماشین جلویی ها حرکت نمیکنن؟سعید:چه میدونم!تمنا:خو برو ببین چی شده دیگه! سعید:تو کار بزرگترت دخالت نکن بچه!مریم:راس میگه دیگه برو ببین چی شده.سعید:حالا تو همین الان ضایعم نمیکردی نمیشد؟مریم جون خندید و سعید رفت که ببینه چی شده.تمام نوک انگشتام از بس تست زده بودم ذوق ذوق میکرد!ای همتون یه جا سقط شین تمام کنکوریااز دستتون خلاص شن هی!سعید:انگار تصادف شده، راه بستست یه دو ساعتی الافیم!مریم:وای حالا چیکار کنم؟ سعید:خب حالا،انگار چی شده!مریم:قرار بود زودتر برسیم خ و نه یه ناهار سفارشی واسه تمنا درست کنم! تمنا: مریم جون بیخیال،زیاد گرسنم نیست.سعید:اگرم گرسنش شد اونطرف یه ساندویچی هست.مریم بیا بریم اونطرف یه پارک هست یه هوایی عوض کنیم،تمنا پاشو بریم.تمنا:مرسی من نمیام،شما برین من میخوام یه ذره کمر راست کنم!سعید:باشه هرجور راحتی فدای سرم،مریم بریم.مریم:تمنا مطمئنی؟تمنا:اره بابا،خدا رو خوش نمیاد مزاحم دو تا کفتر عاشق شم!مریم جون لبشو به دندون گرفت و زیر لبی یه چی گفت که نفهمیدم، چمدونم لابد فحش داد!بعدا ته و توشو در میارم !چقدر گرمــــــــــــــه!همونجو� � که دراز کشیده بودم با پام پنجره رو کشیدم پایین. آخی!چه نسیم خنکی!تو این وقت سال همچین هوایی بعیده!ولی شیرازه دیگه!آفتاب و بارونش معلوم نیست! همونجور که سوت میزدم چشمم خورد به ماشین بقلی.یه بنز می باخ مشکی!یه سوتی زدم ورفتم لب پنجره تا ببینم توش چه خبره!آخه همیشه تجربه ثابت کرده هر چی ماشین عروسکتر باشه راننده میمونتره!تمنا:ا این ماشینه چرا شیشه هاش دودیه؟وای نــــــــــــــــــــــــ ــه!من میمیرم از فوضولی !من میخوام ببینم تو ماشین چه خبره! شیشه رو تا ته کشیدم پایین و از پنجره آویزون شدم.چهارزانو رو صندلی بودم و شکمم رو لبه ی پنجره بودو خودمم عین این میمونای دست دراز آویزون بودم وتمام سعیم رو میکردم که یه چیزی ببینم ولی دریغ از یه سایه! حالا چی میشد شیشه ها رو دودی نمیکردی که ملت اینجوری از فوضولی نمیرن؟اه..آشغال! ا آخ جون شیششو یه ذره داد پایین،البته شیشه ی عقب بوداولی از همونجا هم میشد رانندشو دید زد.یه مرد میانسال با موهای جو گندمی بود که کت شلوار تنش بود و یه کلاهم سرش بود شبیه کلاه خلبانا! ا این که لباس راننده ها تنشه!پس صاحب ماشین کوش؟همونجور که سعی داشتم تو ماشینو دید بزنم تو ماشین یه دست رفت بالا،مثله اینکه طرف دستشو از رو پاش برداشت کرد تو دماغش! پس کلش کو؟حتما سرشو تکیه داده به صندلیش.یه خورده اومدم اینورتر تا راحتتر ببینمش، یا قمر بنی هاشم!این پسره چرا این شکلیه؟خدا به دور!بین انگشت شصت و اشارمو از پشت و جلو گاز گرفتمو بعد سرمو چند بار چرخ و ندم و نفسمو که تا اون موقع حبس کرده بودم دادم بیرون!بیچاره انگار از تیمارستان فرار کرده بود!زیر چشماش پف کرده بود و حسابی قرمز بود، چشماش انقدر ریز شده بود که اصلا نمیشد تشخیص داد که چه رنگیه!موهاش عین این بیابونیایه حموم ندیده بود،لباساشم یه دست مشکی!ولی معلوم بود بنده خدا اینقدراهم وضعش داغون نیست،یه دستی به سر و صورتش میکشید قابل تحمل میشد!حاضر بودم خودمو به آب و آتیش بزنم تا بفهمم چشه که اینطوری داغونه!تو یه لحضه ذهنم جرقه زد!!   همونجور که دراز کشیده بودم با پام پنجره رو کشیدم پایین. آخی!چه نسیم خنکی!تو این وقت سال همچین هوایی بعیده!ولی شیرازه دیگه!آفتاب و بارونش معلوم نیست! همونجور که سوت میزدم چشمم خورد به ماشین بقلی.یه بنز می باخ مشکی!یه سوتی زدم ورفتم لب پنجره تا ببینم توش چه خبره!آخه همیشه تجربه ثابت کرده هر چی ماشین عروسکتر باشه راننده میمونتره!تمنا:ا این ماشینه چرا شیشه هاش دودیه؟وای نــــــــــــــــــــــــ ــه!من میمیرم از فوضولی !من میخوام ببینم تو ماشین چه خبره! شیشه رو تا ته کشیدم

رمان تمنا برای نفس کشیدن

منبع:http://www.forum.98ia.com/