رمان تقدیر شوم از مریم جعفری

 

نام رمان :رمان تقدیر شوم

به قلم :مریم جعفری

حجم رمان : ۲.۳۱ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۷ مگابایت نسخه ی اندروید ,۰.۹۶ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۹۸ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

پروانه تنها دختر یک میلیونر، عاشق رامین که بازیگر هست میشه و همه جا به دنبالش میره حتی خارج از کشور برای دنبال کردن بازی اون از طرف دیگه مهران دوست صمیمی رامین سعی میکنه پروانه رو از عشق رامین دور کنه. بعد از کش و قوس زیاد بالاخره پروانه و رامین با هم ازدواج میکنن ولی یک ماه بعد از ازدواجشون در شبی که
* به درخواست نویسنده/ ناشر لینک های دانلود از روی سایت حذف گردید

صفحه ی اول رمان:

پروانه بدن خسته خود را روی مبل انداخت و سرش را به عقب تکیه داد و به صفحه تلویزیون چشم دوخت،در حالی که حواسش جای دیگری بود و توجهی به محتوای برنامه نداشت.
_یا اون تلویزیون لعنتی رو خاموش کن یا بزنش کانال دیگه.
با صدای فریاد گونه رامین از جا پید و برای یافتن کنترل به اطراف نگریست و تازه فهمید او از چه چیز عصبانی و گله ماند است.تلوزیون یکی از فیلمهای او را نمایش میداد.
_لعنتی گفتم اون تلویزیون رو خاموش کن.
پروانه کلافه اما محکم گفت:
_مگه نمیبینی دارم دنبال کنترلش میگردم؟
رامین خشمگین گفت:
_پا که داری،برو خاموش کن.
نگاه پروانه روی پای راست رامین که بر اثر آسیبی جدی در گچ بود ثابت ماند و لب به دندان گرفت.مسلما اگر قادر بود از جا برخیزد خواستهاش را چندین بار تکرار نمیکرد.پروانه با گامهایی بلند طول پذیرایی را پیمود و تلویزیون را خاموش کرد و از همانجا در سکوت به رامین خیره شد.همه وجودش لبریز از حیرت و نا باوری بود.بازوهایش را به دست گرفت و تلاش کرد چیزی بگوید اما وقتی لب گشود صدایش لرزان و مرتعش بود:
_رامین؟من…
_چیه؟
لحن سرد و خشک رامین او را وادار به سکوت کرد .وقتی حتی از نگریستن به صورتش حذر میکرد چگونه میتوانست با او سخن بگوید؟پروانه به آرامی مسیری رفته را بازگشت و مقابل مبلی که رامین روی آن نشسته بود و به ظاهر روزنامه میخواند،ایستاد.رامین باز هم کوچکترین حرکتی نکرد گویی پروانه وجود خارجی نداشت.مستاصل و خسته مقابه پاهایش نشست و درمانده گفت:
_رامین من…من طاقتش رو ندارم،دیگه کافیه.
رامین با آهنگی بی تفاوت گفت:
_از من فاصله بگیر.
پروانه دست بر گچ پایش کشید و با محبت گفت:
_درد میکنه؟
رامین بی حوصله روزنامه را کنار گذاشت و محکم گفت:
_به من دست نزن.
پروانه قدمی به عقب برداشت و پرسید:
_باعث آزارت شدم؟
_میدونی که شودی!
بغض گلوی پروانه را فشرد اما به سختی تلاش کرد اشکهایش فرو نریزند.از پشت پرده اشک به صورت سخت و عب**و*س رامین نگریست،رامین دستی میان موهایش کشیده و زمزمه کرد:
_تنهام بذار.
پروانه با لحنی بغض آلود گفت:
_رامین!
_چیزی نگو و برو،هیچی.
پروانه برای چندمین بار نا امید از آن همه تلاش برای کم کردن فاصله از جا برخاست و به طرف اتاقش رفت.خواست در اتاقش را بگشاید که رامین گفت:
_لطفا…
پروانه با عجله به طرف رامین برگشت.از شوق بر آورده کردن تقاضای او دستخوش احساسات شده بود.رامین شمرده و آرام گفت:
_لطفا قبل از رفتن ویلچر منو بذار نزدیکم.
پروانه با صدایی بغض آلود پرسید:
_میخوای جایی بری؟اگه اینطوره کمکت کنم.
_خودم از عهده کارام بر میام.
پروانه ویلچر تا شده را باز کرد و به سمت رامین هولش داد و مقابلش نگاه داشت و پرسید:
_کار دیگهای نداری؟
رامین با آهنگی سخت یگانه گفت:
_نه،ممنون.

رمان تقدیر شوم
منبع:http://www.forum.98ia.com/