رمان تاوان دل از ساغر ش.

 

 

 

نام رمان :رمان تاوان دل

 به قلم :ساغر ش.
حجم رمان : ۵.۶ مگابایت پی دی اف , ۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۵ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۰۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

سرگذشت پر فراز و نشیب دختری رو حکایت میکنه که خیلی بلند پروازه و اتفاقاتی تو زندگیش میوفته که تاوان این بلند پروازیش میشه و به خاطر عشقش حاضر به کارهایی میشه که حتی تو تصور هم نمیاد ….
کاری که شاید کمتر دختری انجام دهد..


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان تاوان دل از ساغر ش. با فرمت pdf

 :دانلود رمان تاوان دل از ساغر ش. با فرمت apk

 :دانلود رمان تاوان دل از ساغر ش. با فرمت java

 :دانلود رمان تاوان دل از ساغر ش. با فرمت jad

 :دانلود رمان تاوان دل از ساغر ش. با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

بازهم امشب کاب**و*س دیدم ، خیلی وقت بود که رهایم نمی کرد …از این همه عذاب وجدان خسته شده بودمهمیشه با خودم می گفتم خوش به حال کسی که عذاب وجدان نداره ای کاش به عقب بر می گشتم تا کارهایم را جبران کنم راضی بودم نصف عمرم را می دادم که فقط ۶ سال به عقب بر می گشتم ولی خود کرده را تدبیر نیست….
دختری سبزه رو با قدی متوسط ولاغر اندام.با چشمهای درشت مشکی لب قلوه ای ..به قول بچه ها (دوستانم )ابروهای پاچه بزی مژهایم بخاطر ریمل همیشه بلند بود و موهای بلند که تا نصفه کمرم می رسید همیشه دلم می خواست ادای بازیگرها را در بیاورم ،مادرم همیشه ی خدا از دستم شاکی بود…بچه ی شلوغ کاری که زمین و زمان از دستش آسایش نداشتند همیشه کمبود مادر پدر را در خانه احساس می کردم برای همین سعی می کردم با شیطنت آنها را به خودم جذب کنم. ولی زهی خیال باطل…. وقتی بزرگتر شدم کمبود پدر مادر را در جنس مخالف جستجو می کردم. از این که کسی نبود سر از کارهایم در بیاورد خوشحال بودم به قدری خوانواده ام همگی سرشان به کار خودشان گرم بود که نمیدانم کارهای مرا نمیدیدند یا اینکه روی خودشان نمی آوردند.
خانواده زیاد مذهبی نداشتم ولی خوب اگر کارهای مرا می فهمیدند مطمئنا عکس العمل خرج می دادند آنها فقط فکر می کردند من شلوغ کار و درس نخوانم در همین حد نه بیشتر …….بعضی مواقع مادرم می گفت: نمیدونم به چیت می نازی؟ نه خیلی خوشگلی؟ نه اخلاق رفتار آنچنانی داری؟: نه درس می خ و نی؟نمیدونم کدوم بدبختی آخرش می خواد تو رو بگیره ؟تو رو خدا شادی یه کم رعایت کن تو درو همسایه خجالت میکشم آخه دختر برات چی کم گذاشتیم؟ که این جوری رفتار می کنی؟ آخه چرا درس نمی خ و نی؟؟مادرم راست می گفت ولی کو گوش شنوا!!! آن موقع فکر می کردم به من سخت می گیرند ولی حالا… می گویم ای کاش واقعا به حال خودم رهایم نمی کردند…..

مادرم لیسانس ابتدایی داشت و مدیریکی از مدارس پایین شهر بود. برای همین هیچ روزی زودتر از ساعت ۳ خانه نمی رسید .
تازه نه تابستان داشت نه زمستان تابستانها هفته ای دو روز مدرسه میرفت تازه اگر وقت ثبت نام بود که….حد اقل هم در ماه یکی دو بارابه آموزش پرورش میرفت یادم می آید از سوم ابتدایی باید غذا را گرم می کردم زیرا زودتر از برادران و مادر پدرم به خانه میرسیدم.
وقتی هم در خانه بود یا با اولیا شاگردانش حرف میزد یا خسته گوشه مبل لم میداد و تلوزیون نگاه می کرد
و بعد از چند دقیقه سریع بر می خواست به آشپزخانه میرفت برای غذا درست کردن
روزهایی هم که خانه بود و مدرسه نداشت حتما می رفت خیابان به قول خودش گشتی بخورد .
پدرم مهندس برق قدرت بود معاون یک شرکت نسبتا بزرگ که به خاطر کارش .شبها خانه می آمد .. وضع مالی بدی نداشتیم..ولی برا ی دوستانم چنان تعریف می کردم که همه فکر می کردند وضع مالیمان عالی است بجز مهتاب با کسی رفت و آمد نداشتم !!!همیشه بهترین رخت و لباس مال من بود. فکر می کنم پدر مادرم با پول خرج کردن برای من می خواستند دست از کارهای نامعقولم بر دارم یا اینکه محبت را در ….می دیدند یک خواهر از خودم کوچیکتر داشتم دو تا برادر بزرگترمیشد گفت فرزند سوم خانواده بودمآن سه نفر بر خلاف من حرف شنو بودن ولی من …..الان میفهمم برای آنها یک غده سرطانی بیشتر نبودم

رمان تاوان دل
منبع:www.forum.98ia.com