رمان بی تردید از آزاده دریکوندی

رمان بی تردید از آزاده دریکوندی

رمان بی تردید از آزاده دریکوندی

نام رمان :رمان بی تردید

به قلم :آزاده دریکوندی

حجم رمان : ۵.۵۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۴۴ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۹۶ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

حاج احمد کیانمهر از آدم های معتبر و ثروتمند تهران قدیم بوده است.. مردی که حتی پس از مرگش هم هنوز نامش روی زبان هاست و اکنون فرزندان و نوه هایش اعتبارش را بر دوش می کشند. حاج احمد پیش از مرگش وصایایی داشته که اکنون فرزندان و نوه هایش موظف به عمل کردن به آنها هستند اما فرزندان و نوه های حاج احمد با ماجراهای عاشقانه ای که برای نوه ها پیش می آید نا خواسته به هیچ یک از وصیت های حاج احمد عمل نمی کنند.
قصه در دهه ی هشتاد شروع میشود و در دهه ی نود به پایان می رسد!


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان بی تردید از آزاده دریکوندی با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان بی تردید از آزاده دریکوندی با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان بی تردید از آزاده دریکوندی با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان بی تردید از آزاده دریکوندی با فرمت jad

دانلود رمان بی تردید از آزاده دریکوندی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان بی تردید از آزاده دریکوندی با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

نور آفتاب رو پشت پلکم احساس کردم. چشمامو با اکراه باز کردم هنوز هم خستگی دیروز رو توی تنم حس می کردم گردنمو یکم ماساژ دادم و با بی حوصلگی دستمو به سمت گوشیم دراز کردم یه پیام از رضا داشتم که نوشته بود “تنبل پاشو بیا دیگه. داریم صبحانه می خوریم”
بازم مثل همیشه بهم یادآوری کرد که امروز جمعه است و باید طبق عادت صبحانه رو با هم بخوریم. بلند شدم و تختمو مرتب کردم و رفتم که دست و صورتمو بشورم موهامو که اطراف صورتم پخش شده بود رو مرتب کردمو یکم رژ زدم. لباسامو عوض کردم و از اتاق خارج شدم. از راهروی باریکی که واحد مارو به واحد دایی اینا وصل میکرد رد شدم. میدونستم کار زشتیه ولی هم من پررو بودم هم اینکه بقیه عادت کرده بودن. صدای بقیه رو شنیدم که مشغول خوردن صبحانه بودن. وارد سالن که شدم چشمم اولین کسیو که دید رضا بود که با شیطنت بهم چشمک زد از کارش خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم که کسی متوجه نشه. با صدای بلند صبح بخیر گفتم همه جوابمو دادن اما طبق معمول زن دایی فاطمه اصلا جوابمو نداد. عروس و دختر از دماغ فیل افتاده اش که حتی نگاه هم نکردن اما مریم مثل همیشه با لبخند جوابمو داد. رفتم کنار مامانم نشستم و گفتم: سلام دریا خانوم! چرا صدام نزدی؟
– والله من که گلوم پاره شد از بس صدات زدم. چرا اینقدر خوابت سنگین شده؟ تو که قبلا اینطوری نبودی.
لبخند زدمو گفتم: آخه دیروز با مهسا رفته بودم بازار. مهسا رو که میشناسی! مشکل پسنده. هی از این پاساژ به اون پاساژ کلی خسته شدم.
از اینکه مجبور شدم دروغ بگم لبمو گاز گرفتم. دیگه از این قایم موشک بازی خسته شدم چی میشد یه روز بدون اینکه مجبور بشم به کسی دروغ بگم و هی بهونه بیارم با رضا برم بیرون. چی میشد یه روز همه ی این مشکلات حل شه و دیگه استرس نداشته باشم که نکنه یه روز یه نفر از رابطه ی منو رضا با خبر بشه. صدای روشنک خواهر بزرگترم که کنارم نشسته بود منو از فکر بیرون اورد: پریماه؟ چرا نمیخوری؟

رمان بی تردید از آزاده دریکوندی