رمان بگذار آمین دعایت باشم از shazde koochool

 

 

نام رمان :رمان بگذار آمین دعایت باشم

 به قلم :shazde koochool

 حجم رمان : ۶.۸۵  مگابایت پی دی اف , ۱.۴۴ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳  مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۶۰ کیلو بایت نسخه ی epub

 خلاصه ی از داستان رمان:

یادت باشد دلت که شکست سرت را بگیری بالا…
تلافی نکن…
فریاد نزن…
شرمگین نباش…
حواست باشد دل شکسته گوشه هایش تیز است…
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی…
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود…
صبور باش و ساکت…
بغضت را پنهان کن…
رنجت را پنهان تر…


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم از shazde koochool با فرمت pdf

 :دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم از shazde koochool با فرمت apk

 ;دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم از shazde koochool با فرمت java

 ;دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم از shazde koochool با فرمت jad

 :دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم از shazde koochool با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

دستم روی کراوات و نگام روی اون همه جذابیت موند.
کراوات رو به طرفش دراز کردم و اون دور گردنش انداخته باز مثه همیشه درگیری پیدا کرد و من یه نیمچه لبخندی به اون همه نابلدی دور از انتظار زدم و با یه قدم بلند خودمو بهش رسونده کراواتو بی حرف به دست گرفته با چند تا زیر و رو بردن دو طرف اون نوار نسبتا باریک بستمش و محکمش کردم و اون عطر تلخی که برام از بچگی معنی حضورشو داشت رو به ریه کشیدم.
– امروز سه تا قرار دارین ، دوتاش قبل از ناهاره که یکیش مربوط به پروژه شرکت تهام میشه و یکیش هم برای مذاکره با شرکت سهامیه ، سومین قرارتون مربوط به ناهاره که تو رستوران همیشگی باید مهندس شمس رو ملاقات کنین ، در ضمن بعدازظهر برنامه باغ لواسون آقای احتشامو دارین که تا پس فردا ادامه داره.
باز یه نگاه کلی توام با اعتماد به نفس تو ذاتش قل قل کرده تو آینه انداخت و کیف سامسونیت با لایه چرم اصلش رو به دست گرفت و مثه همیشه بی توجه به من از اتاق بیرون زد.
اما تو لحظه آخر با یه چرخش طرفم برگشته با نگاه همیشه سردش منو نشونه رفته گفت : آیلین هنوز خوابه ؟
– نمیدونم ، من هنوز ایشونو ندیدم .
ابرو بالا انداخته از جلوی در کنار رفت و…
فقط حرفش آیلین بود ؟ همیشه حرفش آیلینه.
لباس های تو کمد رو زیر و رو کرده یه شلوار کتون قهوه ای سیر و یه پولیور کرم با طرحای لوزی قهوه ای و یه کت چرم به رنگ شلوارش روی تخت گذاشتم و از اتاق زدم بیرون ، اینم از ست تیپش واسه بعد از ظهر.
خانوم گل رو با اون هیکل گرد و منو یاد کدو قلقله زن تو آشپزخ و نه مثه همه این سالا با عادت غرغر مشغول رو برانداز کرده دلم از این همه غرغرش پوسید.
بی توجه به اون همه غرغر گذشته راه اون انباری ته پارکینگو گرفته رسیدم به اون مامن همیشگی و هیچکس تا حالا جز خودم پا توش نذاشته.
پا که تو اون انباری ملقب به اتاق میذارم نگام دور میگرده و تهش دلم میگیره از اینکه اون اول صبح فقط میپرسه آیلین هنوز خوابه ؟
آره آیلین خوابه و من صبح اول صبح از این انباری ته پارکینگ میزنم بیرون وسردم میشه و به جا خانوم گل واسه اون میز صبحونه میچینم و لباساشو میدم دستش و تهش هم اون میپرسه آیلین هنوز خوابه ؟ حتما خوابه مگه جز خواب و تفریح کار دیگه ای هم بلده ؟
صدای زنگ گوشیم تو دل اتاق پیچیده منو دنبال اون منبع صدا میکشونه و تهش پیدا میکنم اون گوشی قدیمی و دکمه دار و دلم خوش فقط کشویی بودنش رو.
دیدن یه عکس کم کیفیت و لبخند اومده تا روی لبم.
– باز اول صبح شد فحش لازم شدی ؟
– شعور داشته باش کصافط ، بده تحویلت میگیرمت اول صبح ؟
– بنال زودتر که باید آماده شم .
– مثلا کدوم قرار کاری مهمتون مونده ؟
– نفله ، من که تا ته اون ماه پشت میزم نشستم ، تو برو کلاتو بذار بالاتر.
– آدم پارتی داشته باشه غم دنیا نداشته باشه حتی اگه نوزده سالش باشه.
– بگوماشالا چشات درآن تو کاسه.
– گمشو ، امروز میای اینوری؟
– آره بابا ، دارم میام ، اون لباسه رو هم تمومش کردم.
– قربون دستت بیارش ، منم یه کم روش کار کنم ، این زنیکه تازه به دوران رسیده بد رو اعصابه ، حوصله نق و نوقشو ندارم.
– پس میبینمت ، راستی ناهار چی داریم؟
– تو چی دوست داری؟
– آی دلم هوس یه فسنجون کرده .
– کوفت چی ؟ کوفت هم هوس کردی ؟ …من به تو کوفت هم نمیدم ، سر رات سه تا ساندویچ سرد بگیر ظهری بزنیم تو رگ.
– سگ خور ، پس بای ، به آهو هم سلام برسون.
– جک و جونور که سلام و غیر سلام حالیش نمیشه .
– جرات داری اینو جلو خودش هم بگو ، بای.
– ب**و*س ب**و*س بای.
نگام به گوشی و فکرم درگیر معدود آدمای هنوز به یادم.
لباس خانوم حشمت یا همون زنیکه تازه به دوران رسیده رو تو کیفم جا داده اون مانتوی بلند کار آهوی پنجه طلا رو به تن کرده با یه شال ساده مشکی کیف محتوی اون لباس قروغمزه السلطنه و لحظه آخر با اون سویی شرت باز هم هنر دست آهواز خ و نه بیرون زده دلم خوش این میشه که حداقل یه دلخوشی دارم.
از دومین کوچه بلند حاوی تنها دوسه تا باغ گذشته توقف یه شاسی بلند مشکی رو کنار پام حس کرده نگام به شیشه های دودیش افتاد و قدمام سرعت بخشیده شد و صدایی منو از راه رفتن باز داشت.
– خانوم میدونین این آدرس کجاست ؟
به موهای از ته تراشیده مرد و اون کاپشن مشکی تو تنش و جای بخیه کنار ابروش یه نگاه انداخته یه حس ناخوشایند تو وجودم پیچیده ترسو کنار زده یه قدم به اون آدم منبع وحشت چندلحظه ایم نزدیک شده یه صلواتی مرحمت روح پرفتوت خانوم گل و از همون بچگی منو از غریبه جماعت ترسونده کردم.
نگام به کاغذ خالی افتاد و تغییر جهت نگام به اون لبخند زشت حک شده رو اون صورت رسیده دلم مشت شد و نفسم با برخورد یه چی به دهنم گرفته جیغ خواسته به عکس العمل تبدیل بشه خفه شده تو گلوم تو لحظه آخر نگام گیر کرد به اون سویی شرت هنر دست آهو افتاده رو زمین و پرت شدم تو ماشین و یه دستمال و بوی غلیظ تنفس شده توسط من و کم کم از هوش رفتنم.
*******

رمان بگذار آمین دعایت باشم
منبع:www.forum.98ia.com