رمان به انتظارت خواهم ماند از مریم جعفری

 

 

 نام رمان :رمان به انتظارت خواهم ماند

 به قلم :مریم جعفری

 حجم رمان : ۲.۵۵ مگابایت پی دی اف , ۱.۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۹ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۱۸ کیلو بایت نسخه ی epub

 خلاصه ی از داستان رمان:

داستان, شرح زندگی خانواده‌ای است که بر اثر حادثه‌ای دست‌خوش فلاکت و بدبختی می‌شوند . سیامک و کیهان دو برادرند .آنها ازدواج کرده و در خانه‌ای مشترک با پدر و مادر و تنها خواهرشان سهیلا زندگی می‌کنند .پسری به نام فریدون با فریب دادن سهیلا رابطه نامشروعی با او برقرار می‌سازد . این امر به خودکشی سهیلا می‌انجامد .در شب عروسی فریدون , سیامک و کیهان به منزل او می‌روند و سیامک خسته از مرگ خواهر, فریدون را به قتل می‌رساند .در این ماجرا سیامک به سی سال حبس محکوم می‌شود و …
* به درخواست نویسنده/ ناشر لینک های دانلود از روی سایت حذف گردید

صفحه ی اول رمان:

در زندان انفرادی در حالیکه سالها روغن نخورده بود با سرو صدای زیادی به روی زندانی باز شد ناگهبان جوان با صدایی خشن و رسا گفت:
-سیامک لطفی؟بلند شو بیا بیرون
زندانی پرسید:
-منو کجا می برید؟
نگهبان خ و نسرد و محکم گفت:
-تو ازاد شدی
سیامک از جا برخاست به طرف در رفت و طول راهرو همراه نگهبان به راه افتاد چند تن از زندانی ها با حسرت رفتن او را نظاره میکردند یکی از انها با صدای بلند فریاد زد:
-رفیق وقتی رفتی بیرون از قول ما ازادی رو بب**و*س و دیگری گفت:بهت عفو زدند چون هنوز چند سال دیگه مانده
و سیامک بی انکه به جانب چپ یا راست نگاه کند خاموش و ساکت همراه نگهبان قدم بر میداشت
نگهبان از میان چند در او را با مجوز عبور داد و انگاه جلوی اتاق رئیس ایستاد و در زد وقتی اجازه ورود گرفت زندانی را قبل از خودش داخل اتاق هل داد و خود عقبتر ایستاد رئیس با صدای تو دماغی گفت:بیا جلوتر
سیامک در سکوت اتاق که تنها صدای دمپایی او به گوش میرسید به طرف میز قدم برداشت و جایی جلوی چشم رئیس زندان ایستاد رئیس سر بدون مویش را از روی پرونده بلند کرد به او نگریست و انگاه گفت:
-سیامک لطفی تو محکوم به سی سال زندان بودی ولی به علت خوشرفتاری با ۵ سال تخفیف ازاد شدی بیا بگیر این ساک لباسها و وایل توست امیدوارم دیگه تو رو اینجا نبینم
سیامک وسایلش را بداشت و به اتاق مجاور رفت تا اماده شود شلوارش را عوض کرد و پیراهنش را در اورد روی ان نوشته شده بود شماره۰۴۵۶۲ این شماره او بود و همه او را با این شماره میشناختند بیست و پنج سال در این دخمه ها و زندانهای انفرادی کم نبود ولی او با ان ساخته بود چون میخواست زنده بماند و همیشه می اندیشید اگر بیشتر از این هم بود باز تحمل میکرد
چشمان خسته اش به اینه افتاد و از فرط حیرت کیفش به زمین افتاد
-این منم؟سیامک؟پس چرا این قیافه را به خود گرفته ام؟من هرگز اینقدر پیر نبوده ام؟به یاد نمی اورم موهایم سپید بوده باشد و صورتم اینهمه پیر و چروکیده
اشک در دیدگانش حلقه زد انیشید جوانی ام را گم کرده ام انگار جوان نشده پیر شده ام وقتی وارد این مکان شدم تنها بیست و پنج سال داشتن و حالا..
نگهبان در اتاق را باز کرد و به او که جلوی اینه ماتش برده بود و ناباورانه دست به صورتش میکشید گفت:
-اهای عمو مگه خیال نداری بری؟
سیامک خم شد کیفش را برداشت و به طرف در رفت نگهبان گفت:

رمان به انتظارت خواهم ماند
منبع:http://www.forum.98ia.com/