رمان بر باد رفته۲ از مارگارت میچل

 رمان بر باد رفته2 از مارگارت میچل

نام رمان :رمان بر باد رفته۲ (جلد دوم رمان بر باد رفته)

به قلم :مارگارت میچل

حجم رمان : ۶.۸۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۷۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۵۷ مگابایت نسخه ی جاوا , ۷۶۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

ادامه ی رمان بر باد رفته هستش که اتفاقات عجیبی توش میفته و …..
به درخواست مترجم / ناشر رمان حذف شد

صفحه ی اول رمان:

بعدازظهر یکی از روزهای سرد ژانویه ۱۸۶۶ بود. اسکارلت در دفتر نشسته و به عمه پیتی نامه می نوشت و توضیح می داد که چرا نمی توانند به آتلانتا بیایند و با او زندگی کنند. در هم و برهم می نوشت زیرا می دانست عمه پیتی فقط سه چهار سطر اول را می خواند و آن گاه جواب پرسوز و گدازی می دهد و می نالد که:« اما باز هم متاسفم که هنوز باید تنها زندکی کنم.»
دستهایش یخ کرده بود. از نوشتن باز ایستاد تا آنها را به هم بمالد و پاهای خود را در تکه لحاف کهنه ای که دور آنها پیچیده بود بیشتر فرو کند. کفش هایش پاشنه نداشت و تختش سوراخ شده بود که به جای آن تکه قالی کهنه ای انداخته بودند. این تکه فرش کهنه از تماس پاهایش با زمین جلوگیری میکرد ولی گرما نداشت. آن روز صبح ، ویل به جونزبورو رفته بود تا اسب را نعل کند. و اسکارلت پیش فکر میکرد که واقعا خنده دار است ، اسب کفش داشته باشد و صاحب اسب چون سگ های خانگی پابرهنه این ور و آنور برود.
قلم پردارش را برداشت که نوشتن را ادامه دهد ولی باشنیدن صدای پای ویل دوباره زمین گذاشت. تاپ تاپ پای چوبینش رادر سرسرا شنید ، بعد صدا قطع شد. لحظه ای به انتظار ورودش ماند و چون خبری نشد ، او را صدا کرد. ویل وارد شد. گوش هایش از سرما قرمز شده بود. موهای قرمز بی حالش ، اشفته می نمود ، ایستاد و نگاهش را به اسکارلت دوخت. لبخندی کمرنگ بر لب داشت که کمی بوی شوخی میداد.
پرسید :«خانم اسکارلت ، چقد رپول نقد دارین ؟»
اسکارلت با کمی حیرت سوال کرد:« نکنه می خوای با من ازدواج کنی. اون هم به خاطر پول هام .»
«نه خانم. فقط میخواستم بدونم.»
نگاه پرسشگر اسکارلت هنوز ادامه داشت. ویل جدی به نظر نمی آمد ، اگر چه هیچ وقت جدی نبود. به هر صورت ، احساس میکرد مشکلی پیش آمده است.
«ده دلار طلا دارم. از پول های اون یانکی فقط همین مونده.»
«خب . کافی نیست.»
«کافی برای چی؟»
«برای مالیات.» لنگ لنگان به سوی بخاری رفت. خم شد و سرش را مقابل آتش گرفت.
«مالیات؟ خدای من. ویل ، ما همین چند وقت پیش مالیات دادیم.»
«درسته خانم. ولی میگن همشو ندادین. امروز در جونزبورو شنیدم.»
«ولی ، ویل من نمی فهمم. اصلا منظورت چیه؟ چی میگی؟»

رمان بر باد رفته۲