رمان بر باد رفته از مارگارت میچل با فرمت pdf,java,epub,apk

رمان بر باد رفته از مارگارت میچل

 رمان بر باد رفته از مارگارت میچل

نام رمان :رمان بر باد رفته

به قلم :مارگارت میچل

حجم رمان : ۶.۹۷ مگابایت پی دی اف , ۱.۷۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۶ مگابایت نسخه ی جاوا , ۷۷۴ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

.داستان درباره ی دختری به نام اسکارلت اهارا است .پدر اسکارلت یک زمیندار متمول جنوبی است .اسکارلت یک دختر نازپرورده و سبک سر است که تنها تفریحش جلب توجه مردان اطرافش است. وقتی او خبر نامزدی اشلی(پسر یکی از زمینداران همسایه )با دختری ساده وبی آلایش به نام ملانی را میشنود حسادت زنانه اش تحریک میشود و به اشلی ابراز علاقه میکند اشلی….
به درخواست مترجم / ناشر رمان حذف شد

صفحه ی اول رمان:

در بعد از ظهر یکی از روزهای نشاط انگیز آوریل سال ۱۸۶۱، اسکارلت همراه استوارت و برنت تارلتون در ایوان سرپوشیدۀ تارا، خانۀ اربابی کشتزار پدرش، در سایه ای خنک نشسته بود. آن روز بسیار جذاب به نظر می رسید. لباس تازۀ گلدار سبز رنگش از پارچه موسلن که حلقه های مواج دوازده یاردی داشت کاملاً با کفش های راحتی پاشنه پهن مراکشی که پدرش تازه از آتلانتا برایش آورده بود می آمد. کمر ۱۷ اینچی لباسش، باریک ترین کمر در بخش های سه گانه بود و پیراهنش به قدر کافی تنگ بود که پستان های برجسته و بلوغ شانزده سالگی او را نشان دهد. دامن آراسته اش سنگینی خاصی داشت و گیسوانش را با وقار در توری جمع کرده و دست های ظریف و سفیدش را بی حرکت روی دامنش تا کرده بود. هنوز نمی توانست باطن خود را به خوبی پنهان کند. چشمان سبزش در آن صورت شیرین، بی قراری می کرد؛ خودسر، پر از شور زندگی، که با رفتار مؤدبانه اش ناسازگار و مغایر بود. رفتارش با تذکرهای مودبانه و ملایم مادر و البته مقررات خشک و خشن مامی تحت انقیاد بود ولی چشم هایش از آن خودش بود.
طرفین او دوقلوها در صندلی های خود لمیده و از پس شیشه های مشبک به خورشید نگاه می کردند و همینطور می خندیدند و حرف می زدند و پاهای دراز خود را با آن چکمه های سواری تا زیر زانو، روی هم انداخته بودند. نوزده ساله، با شش فوت و دو اینچ قد، استخوان بندی درشت عضلانی با صورت آفتاب سوخته، موهای بود، کت آبی یک جور و شلوار خردلی رنگ، بیشتر به دو قوزه پنبه شباهت داشتند.
بیرون، آفتاب غروب، اُریب می تابید و پرتو خود را به درختان زغال اخته که در زمینۀ سبز تازه دمیده و پار از شکوفه بود پرتاب مب کرد. اسب هایی که به دوقلوها تعلق داشتند کنار راه بسته شده بودند، حیوان های درشتی به رنگ موی صاحبان خود، قرمز؛ دوروبر اسبان سگ های شکاری با بی قراری می لولیدند و با صاحبان خود استوارت و برنت، همه جا می رفتند. کمی دورتر هم سک بزرگی با خال های سیاه و پوزه بند، چون اشراف زادگان دراز کشیده بود و منتظر پسرها بود که برای شام به خانه بروند.
بین سگ ها ، اسب ها و این دوقلوها یک دوستی عمیق ، ورای رابطه معمولی برقرار بود. آن ها همگی سالم و تندرست بودند. حیوانات لاقید، آزاد، نرم، صاف، زیبا، خوش اندام و سرخوش، پسرها چون اسب هایشان بی پروا و باجرئت می راندند، بی پروا و خطرناک. البته با دوستان و کسانی که رگ خوابشان را به دست می آوردند، مهربان بودند و گرمی و علاقه نشان می دادند.
رمان بر باد رفته