رمان با خانمان از هکتور مالو

رمان با خانمان از هکتور مالو

رمان با خانمان از هکتور مالو

نام رمان :رمان با خانمان

به قلم :هکتور مالو

حجم رمان : ۲.۳۲ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۴ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۶۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی دختری به اسم پرین هستش که با مادرش برای پیدا کردن پدربزرگش راهی سفر میشند اما مادر پرین بر اثر بیماری فوت میکنه و پرین مجبور میشه تنها به این سفر ادامه بده و پدربزرگش رو پیدا کنه تا اینکه….

به درخواست مترجم / ناشر از روی سایت حذف گردید

صفحه ی اول رمان:

معمولاً روزهای شنبه، نزدیک ساعت سۀ بعدازظهر، دور و بر بندر «برسی» و ساحل رودخانه شلوغ می شد و دلیجانها، ارابه ها، گاریها و چهارچرخه ها در چهار صف به خط مستقیم پشت سر هم می ایستادند. آن روز هم وسایط نقلیۀ مختلف، دو چرخ و چهار چرخ، با بار صندوق و چلیک و زغال و مصالح ساختمانی و کاه و یونجه و غیره، در زیر آفتاب سوزان ماه ژوئن به انتظار بازدید مأموران عوارض شهری مانده بودند و عجله داشتند که تا غروب شنبه خود را به داخل شهر پاریس برسانند.
در میان این گاریها و کمی دور از محوطۀ عوارض، گاری کوچک و عجیبی بود با ریختی مضحک، شبیه به چرخ دستی دوره گردان و بلکه ساده تر؛ در واقع گاری نبود، چهارچوب سبکی بود که چادری از کرباس خشن روی آن کشیده، سقفش را با مقوای قیراندود گرفته و سپس این چهارچوب را با سقف آن بر چهارچرخ کوچک سوار کرده بودند. رنگ کرباس گویا روزی آبی بوده ولی حالا آنقدر کهنه و کثیف شده بود که به زحمت تشخیص داده می شد. بعلاوه، روی چهار طرف این چادر کرباسی به زبانهای یونانی، آلمانی، ایتالیایی، و فرانسه نوشته هایی دیده می شد که جا به جا پاک شده بود و فقط از هر کدام هنوز دو سه کلمه ای خوانده می شد. این کلمات، هم شغل صاحب گاری را که عکاسی بود مشخص می کرد و هم نشان می داد که گاری پیش از رسیدن به فرانسه از آن کشورها عبور کرده است.
گاری را فقط یک خر می کشید، و عجیب بود که خری از راه به این دوری و با چنین باری آمده باشد. گرچه خر لاغر می نمود ولی معلوم بود که حیوانی است زورمند و زرنگ و چالاک، و با خران معمولی اروپایی فرق دارد. قدش کشیده، رنگش خاکستری، و زیر شکمش خاکی مایل به سفید بود. خطوط عمودی سیاهی به ساقهای قلمی و ظریفش جلوه داده بود. حیوان با همۀ خستگی سربالا گرفته بود و حالتی مصمم و شیطنت آمیز داشت. دهنه و افسارش به ریخت گاری می آمد. چند نخ رنگی نازک و کلفت را از هر جا که به دستشان رسیده بود به هم بافته و افسار کرده بودند. بالای سر حیوان سایبانی از نی و علف زده بودند تا آن زبان بسته از شر مگس و گرما در امان بماند.
نزدیک خر، در کنار پیاده رو خیابان، دخترکی ده دوازده ساله ایستاده بود که گاری و خر را می پایید. قیافۀ جالبی داشت. ناهماهنگی صورتش خشن و زننده نبود و نشان می داد که از ترکیب نژادهای مختلف به وجود آمده است. موهایش کمرنگ و رنگ چهره اش کهربایی بود، و شکلش نمک و گیرایی خاصی داشت که چشمان درشت و بادامی و سیاهش بر زیبایی و جذبۀ آن می افزود. دهان کوچکش از ارادۀ صاحب آن حکایت می کرد. کت کهنه ای به تن داشت که تشخیص رنگ آن مشکل می نمود؛ و با اینکه لباسش ژنده و فقیرانه بود، ذره ای از وقار و متانت او نکاسته بود.
خر گاری درست پشت سر ارابۀ بزرگ و بلندی پر از کاه و یونجه ایستاده بود و به همین جهت نگاه داشتن آن برای دخترک آسان بود؛ چون خر شیطان دَم بدَم، با احتیاط تمام و مثل حیوان باهوشی که از خطای خود آگاه است، پوزه ای به یونجۀ گاری جلویی می زد و خوش خوش شروع به خوردن می کرد. دخترک هر بار بر او بانگ می زد که:
– بس کن، پالیکار! بس کن دیگر!
و با این اخطار، حیوان مثل مقصری پشیمان سر به زیر می انداخت؛ اما همینکه لقمه اش را فرو می داد گوش می جنبانید؛ از زیر چشم نگاه می کرد، و باز با ولعی که نشانۀ گرسنگی بیش از حد بود پوزۀ دیگری به یونجه های گاری جلویی می زد.
باری، پس از اینکه دخترک برای بار چهارم یا پنجم به حیوان شکمو نهیب زد، صدایی از درون گاری سرپوشیده برخاست که دخترک را به اسم صدا زد:
– پرین، پرین!
پرین، به همان حال که ایستاده بود، پردۀ کرباس گاری را کنار زد و گفت:
«بله مادر، با من کار داشتی؟»
در درون گاری زنی روی تشک نازکی خوابیده بود. با صدای ضعیفی پرسید:
«دختر جان، مگر پالیکار چه کار می کند؟»
رمان با خانمان از هکتور مالو