رمان بانوی قصه از beste

رمان بانوی قصه از beste

رمان بانوی قصه از beste

نام رمان :رمان بانوی قصه

به قلم :beste

حجم رمان : ۱۲.۵ مگابایت پی دی اف , ۱.۷۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۵۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۹۹ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی دختری به اسم همراز هستش که خواهرش به خاطر خ+ی+ ا+ن-+ت شوهرش میمیره.و در حال حاضر همراز تلاش میکنه تا بچه های خواهرش رو از شوهر خواهرش پس بگیره.که در این راه مجبور به مقابله با عموی بچه ها میشه و …

 


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان بانوی قصه از beste با فرمت pdf

دانلود رمان بانوی قصه از beste با فرمت apk (نسخه کتابچه)

دانلود رمان بانوی قصه از beste با فرمت apk (نسخه اندروید)

دانلود رمان بانوی قصه از beste با فرمت java

دانلود رمان بانوی قصه از beste با فرمت jad

دانلود رمان بانوی قصه از beste با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان بانوی قصه از beste با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

فریادش تمام اتاق رو گرفت. صداش پیچید و پیچید و پیچید و مثل یه سیلی محکم خورد به گونه ام. متعجب نگاهش کردم، ناباور. خ و ن توی رگ هام منجمد شده بود. فریادش همراه شد با پرت شدن گلدان بلوری که تکه تکه شد و هر تکه اش با صدا به گوشه ای افتاد. صورتش قرمز بود.

– تو … تو چی کار کردی؟ خ+ی+ ا+ن-+ت؟! خ+ی+ ا+ن-+ت به من؟! من چه اشتباهی مرتکب شده بودم؟

سرش رو خم کرد. مرد عصبانی رو به روی من حالا سرش رو خم کرده بود و سعی داشت اشکی که داشت از چشماش می ریخت رو پس بزنه.

– جز عاشقت بودن، جز پرستیدنت؟

این جمله رو گفت و به سمتم حمله کرد. پایین دامن پیراهن سفیدم رو به دست گرفتم و پریدم روی سکوی انتهای اتاق با صدای لرزان و وحشت زده.

– به همین غروب آفتاب، به بزرگی و عشقت قسم دروغه …

رگ گردنش بیرون زده بود. دستش رو برد تا ضربه ای بهم بزنه تو خودم جمع شدم. دلش سوخت شاید. برای خودش؟ برای تن ظریف زنی که رو به روش بود؟ برای عشقش؟

رو دو زانو افتاد.

– شدیم نقل محافل، شدیم سرگرمی زنانی که سبزی پاک می کنن، شدیم مثال مادران برای دخترانشون!

اشک ریخت، اشک ریختم. دستم که به سمت صورتش می رفت برای نوازش رو نیمه راه نگه داشتم. جز سکوت چه داشتم بگم؟

– تو من رو نابود کردی. دوستم نداشتی؟ به دنبال عشق دوره نوجوانی بودی، چرا با من ازدواج کردی؟ چرا گذاشتی این طور دوستت داشته باشم؟

دوباره عصبانی شد و از جاش پرید و فریاد زد:

– هـــا؟! چـــرا؟!

– من بی گ*نا*حم.

– بی گ*نا*ح؟! ها؟! بی گ*نا*ح؟! زنی که بوی تن مرد دیگری رو می ده، زنی که پشت درخت های توت ته باغ با عشق کودکیش قرار می ذاره بی گ*نا*حه؟

و من فقط یک جمله دارم برای تکرار و تکرار و تکرار.

– من بی گ*نا*حم.

نگاهی به چشمان خیسم میندازه.

– چه کنم؟ دیگه از من کاری برنمیاد، بزرگان شهر حکمت رو دادن.

رمان بانوی قصه از beste
منبع:http://www.forum.98ia.com/