رمان بامداد خمار از فتانه حاج سید جوادی

رمان بامداد خمار از فتانه حاج سید جوادی

نام رمان :رمان بامداد خمار

به قلم :فتانه حاج سید جوادی

حجم رمان : ۵.۳۳ مگابایت پی دی اف , ۱.۳۸ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۴ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۵۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

سودابه دختر جوان تحصیل‌کرده و ثروتمندی است که می‌خواهد با مردی که با قشر خانوادگی او مناسبتی ندارد، ازدواج کند. برای جلوگیری از این پیوند، مادر سودابه وی را به پندگرفتن از محبوبه، عمهٔ سودابه، سفارش می کند.و این در حالی است که …..


:فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

:دانلود رمان بامداد خمار از فتانه حاج سید جوادی با فرمت pdf

:دانلود رمان بامداد خمار از فتانه حاج سید جوادی با فرمت apk

:دانلود رمان بامداد خمار از فتانه حاج سید جوادی با فرمت java

:دانلود رمان بامداد خمار از فتانه حاج سید جوادی با فرمت jad

:دانلود رمان بامداد خمار از فتانه حاج سید جوادی با فرمت java (پرنیان)

:دانلود رمان بامداد خمار از فتانه حاج سید جوادی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

مگر از روی نعش من رد بشوی.
-این طور حرف نزنید مامان، خیلی سبک است. از شما بعید است. شما که می دانید من تصمیم خودم را گرفته ام و زن او می شوم.
-پدرت ناراضی است سودابه. خیلی از دستت ناراحت است.
-آخر چرا؟ من که نمی فهمم. خیلی عجیب است ها! یک دختر تحصیلکرده به سن و سال من هنوز نمی تواند برای زندگی خودش تصمیم بگیرد؟ نباید خودش مرد زندگی خمدش را انتخاب کند؟
-چرا، می تواند. یک دختر تحصیلکرده امروزی می تواند خودش انتخاب کند. باید خودش انتخاب کند. ولی نباید با پسری ازدواج کند که خیلی راحت دانشکده را ول می کند و می رود دنبال کار پدرش. نباید زن پسر مردی شود که با این ثروت و امکاناتی که دارد، که می تواند پسرش را به بهترین دانشگاه ها بفرستد، به او می گوید بیا با خودم کار کن، پول توی گچ و سیمان است. نباید زن مردی بشود که پدرش اسم خودش را هم بلد نیست امضاء کند. سودابه، در زندگی فقط چشم و ابرو که شرط نیست. پدر تو شبها تا یکی دو ساعت مطالعه نکند خوابش نمی برد. تو چه طور می توانی با این خانواده زندگی کنی؟ با پسری که تنها هنر مادرش این است که غیبت این و آن را بکند. بزرگترین لذت و سرگرمیش در زندگی سرک کشیدن و فضولی کردن درامور خصوصی دیگران است. تو نمی توانی با این ها کنار بیایی. تو مثل این پسر بار نیامده ای. تو….
سودابه از جای خود بلند شد.
-مامان، من به پدر و مادرش چه کار دارم؟
-اشتباه می کنی. باید کار داشته باشی. این پسر را آن مادربزرگ کرده. سر سفره آن پدر نان خورده. فرهنگشان با فرهنگ ما زمین تا آسمان فرق دارد.
سودابه دست ها را به پشت یک صندلی تکیه داد و به جلو خم شد.
-پس فقط ما خوب هستیم؟ ما اصالت داریم؟ فرهنگ داریم، استخوان داریم، ولی آن ها ندارند؟ ما تافته جدا بافته هستیم؟
-نه، اشتباه نکن. آن ها هم در نوع خودشان بسیار خوب هستند. نه آنها بد هستند و نه ما خوب هستیم. ولی موضوع این است که ما با هم تفاوت داریم. اعتقادات ما، روش زندگی ما، تربیت ما دو خانواده و سلیقه ها و اصول ما با هم تفاوت است. من نمی گویم کدام خوبست کدام بد است. فقط می گویم ما دو خانواده مثل دو خط موازی هستیم که اگر بخواهیم به هم برسیم می شکنیم.
-پس من نباید عاشق بشوم. نباید انتخاب کنم. بله، من حق انتخاب ندارم. باید بنشینم تا پسر فلان الدوله و نوه بهمان السلطنه به خواستگاریم بیاید؟ باید …
-نه سودابه. سفسطه نکن. ما نمی گوییم انتخاب نکن. فقط می گوییم چشمهایت را باز کن. گول سر و ظاهر و کت و شلوار را نخور. انتخاب کن ولی با چشم باز. کورکورانه تصمیم نگیر. فقط زمان حال را در نظر نگیر. از خر شیطان پیاده شو. خودت را به خاک سیاه ننشان و کمی فکر کن. با خودت لجبازی نکن. ما از خدا می خواهیم تو ازدواج کنی. چه بهتر که با مردی ازدواج کنی که خودت او را انتخاب کرده ای و دوستش داری. ولی نمی خواهیم بدبختی ات را ببینیم. به همین دلیل هرگز با این ازدواج موافقت نخواهیم کرد.
سودابه روی از پنجره برگردانید.

رمان بامداد خمار
منبع:http://www.forum.98ia.com/