رمان بازگشت از نشاط داوودی

نام رمان :رمان بازگشت

به قلم :نشاط داوودی

حجم رمان : ۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۶  مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۶۵  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

یه دختری به اسم سایه … میره شمال … اونجا میفهمه چند ماه قبل یه آقایی با ماشینش کوبیده به دره پشتیه باغشون … میره دنبال خسارت گرفتن و ……

*لینک های دانلود به درخواست نویسنده جهت چاپ حذف گردید

صفحه ی اول رمان:

شما نمیتونین منو مجبور کنین … -خوبم میتونم -نمیتونین -من مادرتم و میتونم -مامان جان من ۲۵ ساله امه … چرا انقدر اذیتم میکنی؟! من به اون مهمونیه مسخره نمیام -خیلی داری پررو میشی ؟! مسخره خودتی و … -خوبه بابا پسر عموته وگرنه حتما میگفتی … جدو آباده پدریت ؟! آره ؟! -ای ورپریده … وایستا ببینم ؟! -وای نمیستم … -زبونتو برای من در میاری ؟! -من نمیام -آخه میخوای تو این خ و نه وایستی چیکار ؟! -بهتر از اینه که اون فامیل های عتیقه شمارو ببینم … این خ و نه هم کلی جای دیدنی داره … مثل همین باغش -امکان نداره بذارم بمونی -بابااااااااااااااااااااا … شما یه چیزی بگین -بیخود پای باباتو وسط نکش -بابا جونم ؟! -جونه بابا ؟! -من بمونم؟! -بمون گله بابا مامان-وااااااااااای از دسته تو کوروش … صد دفعه گفتم انقدر اینو لوسش نکن … بابا-یه دونه دختر دارم … دلم میخواد لوسش کنم مامان-آخه هر کی ندونه میگه اجاق کور بودی … خوبه دو تا پسر داری عینه دسته گل ، اما تو فقط این دختررو میبینی -حسود خانم … دلش میخواد … دختره خودشه مامان-کوروش اینجا خیلی بزرگ و قدیمیه … این اگه تنها بمونه خوف برش میداره ها -خوف نه مامان جون … توهم … یکم به روز باش عزیزم … مامان-من نمیذارم بابا-ترانه انقدر نق نزن … میدونی که اول و آخرش نمیاد پس بیخیال شو … بذار منم یه چرتی بزنم … مامان-دلت خوشه دختر بزرگ کردی ؟! هه … بیا ببین دخترهای خواهرت چه خانم هایی شدن اما مال تو !!! فقط دوست داره ساز مخالف باشه … امشب اونجا تولده و این خانم میخواد اینجا بمونه -مامان جون … بعده عمری منو آوردی مسافرت … آقاجون خوشم نمیاد بیام تولد یه پیره مردی که معلوم نیست چند سالشه بابا-راست میگه دیگه … من نمیفهمم این عمو جان چرا تولد میگیره ؟! بابا یکی نیست بگه تو ۹۳ سالگی باید فکر اون دنیات باشی نه جشن تولدت مامان-وااااااااااااااااای از دست شماها … من که با دوقلوها میرم … تو میخوای پیش دخترت بمون بابا-نه … منم میام اما به این بچه کاری ندارم -من که میدونم دوقلوهاتو برا چی میبیری!!!! واسه خاطره دخترهای فامیل که براشون زن بگیری … بدبخت ها نمیدونن میخوان زن کیا بشن مامان-خیلی هم دلشون بخواد بابا-اما من اگه روزی … پسری مثل اونا گیرم بیاد اصلا جنازه دخترمم رو دوششون نمیذارم مامان-من میرم پایین … خواستین بیان ، نخواستینم به درک … بمونین ور دل هم -بابا جونم پاشو برو دنبال زنت … وگرنه باهات قهر میکنه … اخلاقشو که میدونی بابا-مطمئنی دوست داری اینجا بمونی ؟! -آره … در ضمن میدونی که بابا-بله میدونم که بیشتر به خاطره اینکه پسر خاله عزیزت اونجاست نمیای -دقیقا بابا-خیله خب … من برم که الان این ترانه خانم میشه مرثیه خانم … ما احتمالا شب دیر بیایم -خوش بگذره من سایه یزدانی هستم … تنها دختر کوروش و ترانه یزدانی … ۲۵ ساله … راستشو بخواین دانشگاه نرفتم … اما تو خیلی چیزا از صد تا دانشگاه رفته واردترم … از ۱۷ سالگی با بابا که حسابدار هستش کار کردم … یعنی حسابداری رو مسلطم … زبان انگلیسی و فرانسه ام کامل هستش … یه خیاط درجه یک هستم … تازه بعضی وقت ها دمه عید که میشه ، شیرینی خ و نه گی میپزم و میفروشم … شمع ساز ماهری هستم … خلاصه سرتونو درد نیارم بیشتر به کارای هنری علاقه دارم تا درس و مشق … به قولی به زور تا دیپلم رسیدم … البته بهتون بگما … بابا انقدر پول داره که هیچوقت احتیاج به کار کردن نداشتم اما خودم دلم میخواسته همیشه کار کنم … یه چند وقتیم هست که زدم تو کاره سفره عقد !!!!!! آره … با یکی از دوستای مامان میریم سفره عقد میندازیم انقدر دوست دارم اینکارو … همش شادی … دست دست … تا بازم نزده به سرم بهتره برم یه گشتی تو باغ بزنم امسال بعده تقریبا ۸ سال اومدیم شمال !!! چرا ۸ سال ! آخه مامان به رطوبت حساسیت داره … مفاصلش درد میگیره … همیشه باید جاهای خشک باشه … واسه همینه که ما خیلی وقت بود اینجا نیومده بودیم … اینجا باغ پدریه باباست … که به ما ارث رسیده … بابا همیشه میگفت که این باغ جن زده است … البته من که باور نمیکنم … یعنی امکان نداره … تو قرن ۲۱ !!!!!!! جن !!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ اما باباست دیگه … انقدر دمه گوشه دوقلوها خ و ند تا اونا از ترسشون پا تو این باغ نذارن … این خ و نه ای هم که اینجا هست مال تقریبا ۷۷ شایدم ۸۸ سال پیشه ولی هنوزم مثل روز اولش سالمو مستحکمه … آدم میمونه تو کار این قدیمی ها … چی میساختن … اونوقت خ و نه ما تو تهران بعده یه سال همه دیواراش ترک خورد … بابا میگفت خ و نه نشست کرده!!!!!!!!! یعنی اینجا بعده ۹۰ سال نشست نکرده !!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ چه عجیب !!!!!! من کلا اینجارو دوست دارم … یادمه قدیما زیاد میومدیم اینجا … دوقلوها از من دو سال بزرگترن … در واقع اونا، عشق مامان هستن … منم عشق بابا داشتم میگفتم ، دوقلوها کلی از اینجا میترسن … الانم از وقتی رسیدن خدا خدا میکردن که برن خ و نه دایی جان … دایی جان ، دایی مامانه ، عمو جان هم که تولدشونه ، عموی مامان بابا

رمان بازگشت
منبع:www.forum.98ia.com