رمان اوج لذت از باربارا کارتلند

 

رمان اوج لذت از باربارا کارتلند

 

نام رمان :رمان اوج لذت

 به قلم :باربارا کارتلند

 حجم رمان : ۱.۵۵  مگابایت پی دی اف , ۱.۰۴  مگابایت نسخه ی اندروید ,۰.۹۳ کیلوبایت نسخه ی جاوا , ۲۹۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

گتا و دو خواهرش مجبورند بعد از مرگ مادرشان خانه محل زندگیشان را به پسرعموی مادرشان تحویل بدهند. تا اینکه نامه ای از پسر عموی دیگر مادرشان سیلویو که در هندوستان است به دست آنها می رسد. او از مرگ مادرشان بی خبر است و به او خبر می دهد که به مقام لردی رسیده است و از او می خواهد یکی از دخترانش را برای ازدواج با او به هندوستان بفرستد تا بعد از ازدواج بتواند فرمانده یکی از ایالت شود.دو خواهر بزرگتر گتا در آستانه ازدواج با مردان دیگری هستند و گتا که محلی برای زندگی ندارد تمایل خود را به این ازدواج اعلام میکند.خواهرانش به او می گویند حتی اگر در خانه غریبها زندگی کند بهتر از این است که بخواهد با این مرد که ملقب به کوه یخ است ازدواج کند…….
به درخواست مترجم / ناشر لینک های دانلود حذف شد

صفحه ی اول رمان:

هنگام بازگشت از مراسم تدفین مادرش، گتا با خود می اندیشید که چه بر سر او و خواهرانش خواهد آمد. آنها تمامی عمر خود را در خانه ی زیبا و مجلل ملکه آن زندگی کرده بودند. خانه ای که پدرشان به هنگام ازدواج خریده و بنا به دلایل خاصی متعهد شده بود که پس از مرگ همسرش آن را به پسر عمویش که آرشیتکت و معمار سرشناس و معروفی بود، واگذار نماید.
گتا با عصبانیت پرسید: “پدر چطور توانست چنین کاری کند؟”
هنگامی که وکیل و مشاور حقوقی مادرش آنها را مطلع کرد که پس از پایان مراسم سوگواری باید خانه را ترک کنند، ضربه ی روحی شدیدی به آنها وارد شد.
لینت گفت: “آن روزها پدر از راه فروش کتابهایش درآمد بسیار خوبی داشت. علاوه بر این بابت سپرده های پولی اش سود مناسبی به دست می آورد.”
مادلن با بی حوصلگی پرسید: “پس این همه ثروت به کجا رفت؟”
-“آخرین کتاب پدر هرگز منتشر نشد و سپرده ها هم تقریبا از بین رفت.”
گفتگوهایشان بسیار ملال آور و کسالت بار بود. علیرغم تمامی این مسائل، آنها ناچار بودند طی مراسم سوگواری ظاهر خویش را حفظ کنند. مادر آنها بانو نانتون زن سر شناس و محترمی بود و احتمالاً تمامی اهالی کانتی در مراسم سوگواری او شرکت می کردند، گرچه آنها در این قسمت از ورسسترشایر همسایگان زیادی نداشتند اما اهالی بومی دهکده به احتمال زیاد در این مراسم شرکت می کردند؛ زیرا بانو نانتون زنی مهربان، فهمیده و دلسوز بود و اهالی واقعا به او علاقه داشتند.
اهالی دهکده ی لیتل ویک، دهکده ی زادگاه بانو نانتون، تنها کسانی نبودند که از محبت و توجه او برخوردار بودند. همه ی کسانی که از راههای دور و نزدیک در مراسم سوگواری او شرکت کرده بودند، او را به عنوان فرشته ای که از آسمان برای کمک به آنها نازل شده بود مورد تکریم و احترام قرار می دادند. هرگاه برای هر یک از آنها یا اعضای خانواده شان مشکلی پیش می آمد بلافاصله به بانو نانتون روی می آوردند و از او تقاضای کمک می کردند.
برای گتا مشکل بود بپذیرد مادرش زندگی را بدرود گفته است. مادرش پس از کریسمس دچار سرما خوردگی شدیدی شده بود و از گلودرد شکایت می کرد. این بیماری او را خانه نشین کرده بود، چیزی که هرگز سابقه نداشت. اما دخترانش متوجه شدت بیماری او نبودند. یک هفته قبل از مرگش او دیگر قادر به ترک بستر نبود.
گتا فریاد کشید: “چطور چنین چیزی ممکن است؟”
دکتر گراهام به آنها گفته بود که بانو نانتون با آرامش کامل هنگام خواب در گذشته است: “این بهترین نوع مرگ است. اشخاص زیادی آرزوی چنین مرگی را دارند.”
از آنجا که دکتر گراهام هر سه دختر را خود به دنیا آورده بود بسیار به آنها علاقه داشت. اما اکنون با توجه به سن و سالش نمی دانست چگونه می تواند مسائل و مشکلات این سه موجود زیبا را حل و فصل کند. آنها اکنون نه تنها محبت مادر، بلکه سرپناه و آشیان خود را نیز از دست داده بودند.
در راه بازگشت از گورستان گتا مرتب از خود می پرسید: “چه باید بکنیم؟… چه باید بکنیم؟…”
هنگامی که جسد مادرش را در گور نهادند انبوهی از گلهای رنگارنگ خاک او را پوشاند. از طرف اهالی معروف کانتی تاج گلهای متعددی ارسال شده بود و اهالی بومی نیز مطابق رسوم خود با در دست داشتن دسته های کوچکی از بنفشه های لطیف و رنگارنگ در مراسم شرکت کرده بودند. تمام اینها نشانی از عشق و محبت با خود داشت. به هنگام برگزاری مراسم تمامی چشمها غرق اشک بود. گتا با ناامیدی به خود گفت: “بدون مادر زندگی دیگر رنگ و بوی گذشته ها را نخواهد داشت.”
خانه ی آنها فاصلهی زیادی با کلیسا نداشت. به تدریج که نمای با شکوه عمارت ملکه آن آشکار می شد، گتا احساس می کرد میخواهد گریه کند. این غیر منصفانه بود که آنها همزمان با مرگ مادر، خانه و کاشانه ی خود را از دست بدهند. “چرا پدر چنین کار نامعقولانه ای کرده است…؟”
اما پدرش سر رنالد نانتون سه سال پیش فوت کرده بود و نمی توانست از خود دفاع کند. گتا فکر کرد: “احتمالا پدر فکر می کرد دخترهایش تا قبل از فوت مادرشان ازدواج خواهند کرد و مساله ای پیش نخواهد آمد.” آنها حتی نمی توانستند کسانی را که در پایان مراسم تدفین تا در خانه همراهی شان کرده بودند، به خانه دعوت کنند؛ زیرا استطاعت پذیرایی از آنها را نداشتند. علاوه بر این با توجه به اینکه مراسم ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود، چنین دعوتی ضرورت نداشت.

رمان اوج لذت
منبع:http://www.forum.98ia.com/