معرفی رمان افسانه از فریده نجفی(مشیری) با فرمت pdf,apk,java,epub

رمان افسانه از فریده نجفی

نام رمان :رمان افسانه

به قلم :فریده نجفی

حجم رمان : ۳.۴۷ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۶ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۲ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۰۷ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

پدرو مادر افسانه از هم جدا شده اند و هر دو از دواج کرده اند . مادرش زنی است که بعد از جداشدنش از پدر افسانه چندین بار دیگر ازدواج کرده است . محبوبی همسر فعلی که مردی هوس باز است خواهر زاده ای به اسم کامبیز دارد که مادر افسانه اصرار دارد افسانه با او ازدواج کند . افسانه به او پاسخ مثبت میدهد و با هم نامزد میشوند اما ….

صفحه ی اول رمان:

پشته پشته ابر سیاه، شهر را در تیرگی و خاموشی فرو میبرد.هوا سرد بود و زمینها گل الود و لغزنده. سوز سردی از شکاف باریک درها به درون میخزید.افسانهٔ شال پشمی را بر دوش انداخت و به کنار پنجره رفت.هنوز تک تکی دانه های باران به شیشه میخورد.همانجا ایستاد و نگاه را به منظرهَ حزن الود آنسوی پنجره سپرد. برج خاکستری کیلیسا در پس پردهٔ غلیظی از مآهعا، خوابهای آشفتهٔ دوران کودکی را به یادش می آورد. سر را به شیشه سرد و یخزده چسباند.دلش بیقرار بود.نامه را در دست فشرد :« باید امروز پستش کنم!» اندریا را دید که چون همیشه، آرام و سبکبال در جهت محوطه حیاط پشتی خانه پیش می آید.فرزند خردسال خود را در آغو ش کشید و ب**و*سهای بر بناگوش نرمش زد : « ارس جان، الان خاله اندریا میرسد. تو چند لحظه پیش او بمان تا مامان سر خیابان برود و برگردد!»
طفل، آرام از آغو شش بیرون خزید و مشغول بازی با خرس کوکی خود شد. خیابان خیس و خالی از تردد بود.نگاهی به دو طرف انداخت و در جهت شمال به راه افتاد. هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که اتوموبیلی با سرعت به سویش شتاب گرفت. وحشتزده راه خود را به سوی اپارتمانهای بیمارستانی کج کرد.اتومبیل، آب گل الود را به اطراف میپاشید و به طرف او میآمد. شروع به فریاد کشیدن کرد. جیمی نگهبان خانه های بیمارستانی، با شنیدن فریادی متوحش و صدای سایش لاستیک اتومبیل بر آسفالت، از کیوسک خود بیرون جهید.افسانه را دید که در اثر تصادم با اتومبیل روی آسفالت افتاده و اتوموبیلی را که با سرعت از آنجا دور می شد. هراسان خود را بالای سر او رساند و دقایقی بعد پیکر بیهوش و مسدوم افسانه را، بر روی برانکارد به طرف بیمارستان می بردند.
آسیب جدی بود، مصدوم در اثر اصابت سرش با لبه جدول خیابان،ضربه مغزی شده و پزشکان بخش اورژانس، بالای سرش جمع شده بودند. پلیس در حال شنیدن اظهارات نگهبان پیر بود « مطمئن هستم این تصادف اتفاقی نبود. در چند روز اخیر، اتومبیل مزبور را کنار خانه های بیمارستانی میدیدم. مشکوک بودن آنرا به همکارم نیز گوشزد کردم ولی او حرفم را جدی نگرفت.»
مامور پلیس به سوی سرپرستار رفت:« میخواهم از شما اطلاعاتی در مورد این زن بگیرم. تا چه حد او را می شناختید؟» پیرزن شانه بالا انداخت:« هیچ چیز در مورد او نمیدانم. تنها این را میدانم که خارجی است و مدتی است در این بیمارستان مشغول به کار بوده. بهتر است در مورد او از بخش اداری بیمارستان سوال کنید. شاید در آنجا بتوانند کمک بیشتری به شما بکننند.»
آقای جونز، مدیر قسمت اداری، با شنیدن اظهارات پلیس، چشمها را روی هم فشرد: « اه زن بیچاره! اینروزها شدیدا وحشت زده به نظر میرسید. چند روز پیش به اتاقم آمد و در مورد هم اتاقی جدید خود سوال کرد. معلوم بود از تنها بودن هراس دارد.»و در حالی که پرونده افسانه را بررسی میکرد، گفت:« معرف او ادارهٔ اتباع بیگانه است. تلفن یا آدرسی از بستگان احتمالی او در پرونده نیست. تنها کمکی که میتونم بکنم اینست که هم اتاقی سابق او را به شما معرفی کنم. او دختری ایرانی است و در این بیمارستان مشغول به کار است. تصور میکنم بتوانید در مورد افسانه از او کمک بگیرید.»
زن جوان افسرده و گریان در اتاق پرستاری نشسته بود. پرستار دیگر دلداریش میداد: اینقدر نگران نباش فلورانس!هنوز که پزشکان نظر قطعی نداده اند. زن جوان، با سر انگشت، اشک از چهرهٔ گرفت : ولی اینطور که من دیدم،افسانه وضعیت خوبی ندارد.بیچاره فرزندش، خدا به او رحم کنم. راستی در مورد کودکش چه میدانید؟ آیا به هنگام تصادف بچه هم همراهش بوده یا نه؟

دسترسی به دیگر معرفی ها

رمان افسانه