رمان اشک مهتاب از شهلا ابراهیمی

 رمان اشک مهتاب از شهلا ابراهیمی

نام رمان :رمان اشک مهتاب

به قلم : شهلا ابراهیمی

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان در مورد دختری به نام مهتابه که در سن ۱۵ سالگی مادر و پدرش رو در در زلزه رودبار از دست میده و با خواهرش مهسا میان تهران
تا با خ و نواده داییش زندگی کنه . مشکلات زیادی رو متحمل میشه .
یک ازدواج اجباری . یک ازدواج صوری و کلا مشکلات زیادی داره اما تا آخرین نفسش خواهرشو به دندون میکشه تا خوشبختش کنه…


صفحه ی اول رمان:

دحترک دست مادرش را کشید و گفت: مامان مهتاب،اون بالا رو نگاه کن چه قشنگ می چرخه!
زن به جایی که دخترک اشاره می کرد، نگاه کرد و گفت: آره عزیزم، اون ساعت پروازها و ورود و خروج هواپیماهارو نشون میده.
زن برگشت حرکت کند که محکم به شخصی برخورد کردو گفت: ببخشین عذر میخوام ، پاتون درد گرفت؟
وقتی سرش را بالا گرفت، مردی را دید حدود پنجا ساله، درشت اندام با موهای تقریبا سفید . هر دو لحظاتی به هم خیره شدند. عاقبت مرد گفت: شما دردتون گرفت، من حواسم به ساعت پرواز بود.
زن گفت: منم به تابلو نگاه میکردم که سرم گیج رفت. به هر حال ببخشین.
دوباره صدای مرد را شنید که گفت: خواهش میکنم، مهم نیست.
مهتاب به صدای گرم و چشمان سیاه و نافذ مرد فکر میکرد. چقدر صدا به نظرش آشنا می آمد! با خود گفت: یعنی همون صداست که سال ها تو ذهنم نگهش داشتم؟ عجب نگاه قشنگی داشت! چه مهربون به نظر می رسید!
مرد همراه مهتاب گفت: مهتاب چرا ماتت برده؟ این آقا کی بود باهاش حرف میزدی؟
زن دستپاچه گفت: نمیدونم، بهش تنه زدم عذرخواهی کردم.
مرد با بداخلاقی گفت: این عذرخواهی بود یا درد دل؟ سپس با غیظ به مرد نگاه کرد و مرد نگاهش را از او گرفت.
دخترک شاد و سرخوش دست مادر را گرفت و با خود برد.
– مامان، خاله مهسا رفته بیر ون، بدون دیگه اون تنهاست!
– الان می ریم قندکم، احمد آقا ماشینو کجا گذاشتی؟
مرد با دست به نقطه ای دور اشاره کرد و گفت: اون طرف
زن گفت: اوه! پس یه پیاده روی حسابی داریم، بیا بریم مهسا
دخترک دست خاله را گرفت و گفت: خاله مهسا، برام شکلات میخری؟
– آره قربونت برم، بذار یه مغازه ببینم بعد.
زن در صندلی عقب جا گرفت و به مرد گفت: احمد آقا، سر راه بریم میدون تره بار، کمی خرید دارم.
مرد از آینه ماشین نگاهی به اوکرد و گفت: من گشنمه، امروز که میدونی باید برم اداره، حالا نمیشه میدون نری؟
مهتاب با خود فکر کرد:عجب مرد پرروایه!همه مسئولیتهای زندگی و بچه هاشو انداخته سرم حالا یه کار که میخواد انجام بده عزا گرفته.راست میگن نباید به آدمهای بی جنبه رو بدی!برای اینکه زودتر به عشق و خوش گذرونیش برسه حاضر نیست یک قدم واسه بچه هاش برداره شدم کلفت بی جیره مواجب آقا تازه ادعاشم میشه.سپس با بی حوصلگی گفت:نه هیچی تو خ و نه نداریم که بچه ها عصر بخورن.
مرد با عصبانیت دنده عوض کرد و پدال گاز را فشرد.
احمد کارمند یکی از ادارات دولتی بود.مردی خودخواه بی مسئولیت خسیس بداخلاق که البته جرات نمیکرد با مهتاب بدرفتاری کند.فقط به فکر خوشی و راحتی خودش بود.اضافه کاری هم بهانه بود.مهتاب میدانست او کجا میرود .جلوی میدان تره بار توقف کرد و زن جوان پیاده شد.

رمان اشک مهتاب
منبع:http://www.forum.98ia.com/