رمان اسیر تقدیر عشق از نادیا کلانی

نام رمان :رمان اسیر تقدیر عشق

به قلم :نادیا کلانی

خلاصه ی از داستان رمان:

“آرش” و “غزاله” از کودکی در روستایی در شمال با هم بزرگ شدهاند و به یکدیگر علاقهمند هستند. طی اتفاقاتی آن دو با یکدیگر ازدواج میکنند و برای ادامهی تحصیل به تهران میآیند. آرش در دانشگاه با دختری به نام “سوسن” آشنا میشود و با وجود همسر و فرزند در دام او گرفتار میشود و به

صفحه ی اول رمان:

باوجود آن که تابستان تازه آغاز شده بود،اما به نظر می رسید که چلۀ تابستان است،آن هم تابستانی نمناک و شرجی.هوا آنقدر شرجی بود که نفس کشیدن را مشکل می ساخت.آرش با بدنی خیس از عرق،وزن بدنش را به چوب دستی چوپانیش منتقل کرده بود و با چهره ای درهم کشیده به آسمان ابری و گرفته نگاه می کرد.رطوبت گرم و سنگین،با احساس بیهودگی تو کاملا هماهنگی داشت.
دو ساعتی مانده به ظهر نسیمی شروع به وزیدن نمود.از نوازش باد ملایم بر گونه اش لذت می برد،هرچند نسیم خنکای زیادی نداشت اما جای امیدواری بود.رفته رفته آسمان تیره تر می شد.ابرهایی از طرف مغرب،تیره و دودی رنگ،فصای آسمان را دربر می گرفتند وهمراه با آن برقی در آسمان ظاهر می شد و سپس غرشی در فضا می پیچید،صدای کوبش آن بالای سر جنگل به طور منظم و شاداب می ترکید.مردمان تشنه به بارش و کلافۀ از گرما با شنیدن صدای خوشایند منتظر باران نشستند.
برگ های بر فراز درختان که گرفتار پنجۀ باد گرم شده بودند،از میان شاخه ها بر زمین می افتادند و از صدای فرو ریختن باران می مانست،تا این که نم نم باران شروع شد و همراه با آن درجه حرارت دما کاسته شد و هوا رو به خنکی رفت.عده ای از بچه ها از خانه بیرون زدند و با فریاد زیر باران پایکوبی کردند.
آرش که خوشحالی و فریا غزاله را به تصویر می کشید هماهنگ با او،خودش را زیر تنۀ تک درخت تنومند،به زیر باران کشاند و سرش را رو به آسمان گرفت و درحالی که قطره هایی از باران حیات بخش از صورتش سرازیر شده بود آن را می نوشید.او دیوانه وار دو ساعت تمام با رویای شادی غزاله در زیر باران ایستاد.تا این که کاملا لباس به تنش چسبید.سه ساعت بعد که باران متوقف شد و آرام آرام آسمان روشن تر می شد احساس سرمای شدیدی او را در نوردید،به طوری که به شکل غریزی برای فرار از آن،دست ها را در زیر بقل پنهان کرد و برای گذراندن وقت،باچشمانی سرخ شده از تب نابه هنگام به مناظر نگاه می کرد.
دو دوچرخه سوار پشت سر مرد گاریچی و گاری او،در حال رکاب زدن،سریع به او رسیدند و به همان شتاب از او سرعت گرفتند.جاده رو به پایین شیب داشت،شیب جائه بر سرعتشان می افزود.برای دقیقه ای با خنده های بلند،رکاب را رها کردند و چرخ ها را به روی زمین سراندند،اما به سبب سنگریزه ها و نم زمین،دوباره از سرعتشان کاسته شد و به رکاب زدن پرداختند،وقتی که کنار آرش می گذشتند با خنده های پی در پی برای او به معنای سلام سر تکان دادند.

چیزی به غروب افتاب نمانده بود.در اخرین لحظات خورشید

رمان اسیر تقدیر عشق
منبع:http://www.forum.98ia.com/