رمان اسیری با طعم عشق از فاطمه .ف

رمان اسیری با طعم عشق از فاطمه .ف

نام رمان :رمان اسیری با طعم عشق

به قلم :فاطمه.ف

حجم رمان : ۲.۰۵ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۶ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۵ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۱۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

دکتر الهه ستوده،در زمان جنگ ایران و عراق، به همراه دوستش دکتر فرشته حقیقی،تصمیمی دارن به جبهه برن و به رزمنده ها کمک کنن. وقتی به جبهه میرن،بعد از چند روز مکان اقامت اون ها مورد حمله عراقی ها قرار میگیره و اونا همراه با بهروز و بهزاد شکیبا،که برادر بودن و فرمانده اون عملیات بودن مجبور میشن فرار کنن و….


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

: دانلود رمان اسیری با طعم عشق از فاطمه.ف با فرمت pdf

:دانلود رمان اسیری با طعم عشق از فاطمه.ف با فرمت apk

:دانلود رمان اسیری با طعم عشق از فاطمه.ف با فرمت java

:دانلود رمان اسیری با طعم عشق از فاطمه.ف با فرمت jad

:دانلود رمان اسیری با طعم عشق از فاطمه.ف با فرمت java (پرنیان)

:دانلود رمان اسیری با طعم عشق از فاطمه.ف با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

پرستار- دکتر ستوده! دکتر ستوده!
درحالی که داشتم با باند،سر پسر جونی رو که زخم شده بود رو می بستم،گفتم:
-بله؟بله؟
-دکتر زود باشید…یه بیمار اورژانسی!
نگاهی به پسره انداختم…دیگه چیزی از باند نمونده بود تا تموم بشه…رو به فرشته که بقل دستم نشسته بود و داشت دست یه دختر کوچولو رو ضد عفونی میکرد گفتم:
-دکتر میشه به این بیمار هم برسید؟
فرشته با سر تایید کرد…بلند شدم و دنبال پرستار رفتم…من الهه ستوده هستم….۲۶ سالمه…یه برادر به اسم محمود دارم…محمود ۲۷ سالشه و پیش بابا تو مغازه فرش فروشی مون کار میکنه….محمود دیپلم داره و به خواست خودش ادامه تحصیل نداد و پیش بابا کار میکنه….ولی منو مجبور کرد هرجوری شده درسمو ادامه بدم…بابا با این موضوع راضی نبود…میگفت دختر نباید درس بخ و نه….ولی از اونجا که محمود رگ خواب بابا رو خوب میدونست،راضی اش کرد….بابام،رضا هستش…۵۰ سالشه…مادرم…نسرین خیبری هستش…۴۶ سالشه…من عاشق پدر و مادرمم…وضع زندگیمون معمولیه…یه خ و نه ویلایی داریم با یه حیاط کوچیک…روهم رفته ۲۰۰ متر هستش…فرشته حقیقی دوست صمیمیم هستش..هم سن هم هستیم….از دوران بچگی باهم دوستیم…تک فرزند و با مادرش زندگی میکنه…پدرش مرده…خ و نه شون چندتا خ و نه با خ و نه ما فاصله داره…با صدای پرستار حواسم جمع شد:
-بفرمایید دکتر
وارد اتاق شدم….یه دختر حدود ۱۳ ساله دستشو گرفته بود و گریه میکرد…دستش و لباسش پر خ و ن بود…حسابی ازش خ و ن رفته بود…صورتش مثل گچ شده بود….مادرش هم کنارش نشسته بود و دلداریش میداد…زود رفتم نزدیکش و گفتم:
-بردار دستتو
درحالی که گریه میکرد گفت:
-نه نه درد داره!
-بردار دستتو تا خوب بشه
مادر دختره هم گفت:
-راست میگه مامان جان….دستتو بردار خانم دکتر ببینه
دستشو با ترس و لرز برداشت…اوه…دستش بخیه میخواست…رو به پرستار گفتم وسایل لازم رو بیاره…بعد چند ثانیه پرستار اومد….دستشو ضد عفونی کردم و شروع به بخیه زدن کردم….دختر بچه جیغ میزد…برای اینکه حواسشو پرت کنم گفتم:
-اسمت چیه خانم کوچولو
-نسترن
-خب نسترن خانم چند سالته؟

رمان اسیری با طعم عشق
منبع:http://www.forum.98ia.com/