رمان آوای پرستو از سمیه محمودی

رمان آوای پرستو از سمیه محمودی

نام رمان :رمان آوای پرستو

به قلم :سمیه محمودی
حجم رمان : ۱.۳۸ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۲ مگابایت نسخه ی اندروید ,۰.۹۱ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۰۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:
داستان درباره ی دختری به اسم پریسا است که پدرش چندی پیش بر اثر بیماری در بیمارستان بستری گردیده, مادرش چند روزی برای مراقبت از او به بیمارستان میرود. در این میان که پریسا به همراه دوستش لیلا در منزل است دفترچه خاطرات مادرش را مییابد و با مطالعه آن به عشق میان والدینش پی میبرد و…


:فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

:دانلود رمان آوای پرستو از سمیه محمودی با فرمت pdf

:دانلود رمان آوای پرستو از سمیه محمودی با فرمت apk

:دانلود رمان آوای پرستو از سمیه محمودی با فرمت java

:دانلود رمان آوای پرستو از سمیه محمودی با فرمت jad

:دانلود رمان آوای پرستو از سمیه محمودی با فرمت java

:دانلود رمان آوای پرستو از سمیه محمودی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

امروز ظهر،بعد از صرف غذا در سکوت مبهمی فرو رفته بودم و یک به یک پنجره اتاق را تمیز می کردم.مادر همراه با من وسایلش را آماده می کرد تا برای چند روزی نزد پدر به بیمارستان برود.تقریبا یک ماهی است که پدر به علت ناراحتی کلیه اش در بیمارستان بستری است و از مادر خواسته تا چند روزی را نزد او برود و من هم متاسفانه به دلیل شروع امتحاناتم نمی توانم همراه مادر باشم و در این مدت چند روز مادر از من خواسته تا نزد مادربزرگ بروم.اما من از او خواهش کردم تا با مادر لیلا صحبت کند تا در این مدت لیلا به خانه ما بیاید.
مادر با مهربانی از پیشنهادم استقبال کرد و به سراغ تلفن رفت و در مدتی که من مشغول پاک کردن شیشهه ا بودم با فرزانه خانم،مادر لیلا،تماس گرفت و جریان را برایش شرح داد.فرزانه خانم هم پیشنهاد مادر را قبول کرد.من هنوز کنار پنجره های بخار گرفته بودم.واقعا چه زیباست وقتی که شیشه ها بخار می کنند و بخارشان چون قطره اشکی بر چهره شفافشان می لغزد.
با انگشت روی چهره بخار گرفته شیشه نوشتم:مادر دوستت دارم
وقتی جمله ام تمام شد،نفسهای گرم و شمرده مادر را پشت سر خود احساس کرد.دست به شانه ام گذاشت و با مهربانی خالصانه همیشگی اش گفت:
با مادر لیلا تماس گرفتم،تا چند لحظه دیگر لیلا می اید.
رو به طرف مادر کردم و گفتم:
تا ان موقع هم کار شیشه ها تمام شده است.
لبخندی بر لبان مادر نقش بست و با تمسخر گفت:
پیداست که کارت کی تمام می شود.و بعد به سراغ وسایلش رفت و انها را در ساک گذاشت.بعد از جمع کردن وسایلش و تمیز کردن شیشه ها،بالشی را برای مادر اوردم و از او خواستم تا قدری استراحت کند.
کنار هم دراز کشیدیم و دیگر متوجه چیزی نشدیم و زمانی که بیدار شدم،مادر همچنان در خواب عمیقی فرو رفته بود.
دلم نمی امد بیدارش کنم ولی چاره ای نبود و روشنایی هوا جایش را به تاریکی شب می بخشید و اگر مادر را بیدار نمی کردم،هوا بیش از اندازه تاریک می شد.
به ارامی دستم را روی شانه اش گذاشتم و چند تکانی به او دادم و با صدای آهسته گفتم:
مادر جان ساعت ۵ است،دیر شده،مگر نمی روید؟
مادر چشمهایش را به ارامی به رویم باز کرد،مالید و گفت:
لیلا هنوز نیامده؟

رمان آوای پرستو
منبع:http://www.forum.98ia.com/