رمان آن روی دیگر عشق از SaMirA.Ha

 

 

نام رمان :رمان آن روی دیگر عشق

به قلم :SaMirA.Ha

 حجم رمان : ۵.۶ مگابایت پی دی اف , ۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۵ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۰۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

گاهی بدون آن که بدانی….
یا این که بخواهی..
تلفیقی از احساس های متفاوت می شوی…
ترس..خشم…و به مقدار ِ زیادی دلتنگی
دلتنگ نگاه های کسی که..
از جنس احساسش به خودت…
بی خبری..
واین نوعی عشق است….آن روی دیگرش…


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان آن روی دیگر عشق از SaMirA.Ha با فرمت pdf

 :دانلود رمان آن روی دیگر عشق  از SaMirA.Ha با فرمت apk

 :دانلود رمان آن روی دیگر عشق  از SaMirA.Ha با فرمت java

 :دانلود رمان آن روی دیگر عشق از SaMirA.Ha با فرمت jad

 :دانلود رمان آن روی دیگر عشق از SaMirA.Ha با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

اهههههه بازم خواب موندم!خیر سرم واسه ۶ ساعت گذاشته بودم که هفت کتابخ و نه باشم!آآآآ…نگو باز این بنیامین اومده با گوشیم ور رفته! خدا خفه ش نکنه! اه اه…بچه هم اینقدر شر! من که نمیدونم مامان سرش چی خورده این جوری شده..به کی رفته…اه…ساعت هشت ِ خوب شد پاشدم! پاشم،پاشم کم تر غر بزنم به جون ِ خود ِ خل وضعم…با گیجی پاشدم رفتم سمت حال که برم دست ورومو گربه شور کنم که یهو چشمم افتاد به بنیامین که دیدم چند تا برگه تو دستاشه وداره اون ها رو تفی میکنه…در واقع مسابقه پرتاب تف رو برگه ها گذاشته! مسیر تفا رو گرفتم و رفتم جلوتر که ببینم برگه های کدوم بنده خدایی رو داره به گند می کشه دیدم جزوه های منه چشمام چهار تا شد !!!!!!! یهو داد زدم گفتم بنیامــــــــــــین چیـــــیکارررررمیکنییییــ ــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟ مامانم با آرامش همیشگیش اومد گفت :چیزی نیست چند تا برگه ست گفتم: مامان فقط چند تا برگه ست؟ همین؟جزوه های منه هااااا مامانم هم شانه ای بالا انداخت و گفت از دوستت دوباره بگیر! به همین راحتی!
پوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم اگرم می گفتم فایده ای نداشت!..اعصابم خورد شده بود نمیتونستم بزنمش چون تو مرام ما ضعیف زنی نیس که! بگیریم یه بچه ۴ ساله رو بزنم! مجبور شدم خودم روبه فحش بکشم …. بیخیال جزوه ام شدم گفتم میرم کتابخ و نه از جزوه بهار کپی میکنم

***

بهاز:میگم بونا؟؟؟!
_ها چیه؟!
بهار:میگن قراره مسابقه کتابخوانی بزارن منو تو هم که خوره کتاب بیا بریم شرکت کنیم
_بهار بیا بیخیال شو ما خیرسر مون داریم برای کنکور میخ و نیم هنر کنیم به درس های خود مون برسیم
بهار : راست میگی ها بونا من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم
بونا : تو به چه موضوع هایی فکر میکنی ؟
یهار : داشتیم
برو حالا درس هاتو بخ و ن بیشتر ازاین مزاحم نشو …
داشتم درس میخ و ندم و اینقدر مشغول درس خ و ندن بودم که یه هو بایه صدایی از جام پریدم…
سر مو بلند کردم دیدم مسول کتابخ و نه ست حالا انگار نمی تونست آروم تر هوار بکشه برگشت بهم گفت : خانوم دانش دیگه وقت تموم شد از اون جایی که مردها نمیتونن بیان داخل سالن مطاله خواهران خانوم زمانی مسول سالن خواهران و مسول سالن برادران که طبقه پایینه آقای کرمی است وهر کدوم زمانی که ساعت کاری کتابخ و نه تموم میشه میان به سالن ها سر کشی میکنن واگر هم کسی تو سالن باشه میان تذکر میدن منم همین جور که وسایلم رو جمع میکردم دیدم بهار ایستاده طبق معمول در خال غر زدن بود امدم پیشش گفتم خیله خوب امدم داشتیم از سالن خارج میشدیم گفتم بهار اونجا رو عمو جغد شاخ دار ببینش ( لقب یکی از پسرهای های کتابخ و نه ) گفتم آره خودشه داره با دوستایی جلف تر از خودش چرت وپرت میگن بیا زود بریم بیرون همیم طور که داشتیم راه میرفتیم یه هو
بهار گفت بونا یه چیز راستی داستان فردا رو چیکار میکنی

رمان آن روی دیگر عشق
منبع:www.forum.98ia.com